تبليغاتX
شاخ سفید
 

 

 

خورشید خجسته می دمد، نو روز است

چون نام تو بر تارک او نوروز است

هر صبح برآید به فلق خورشیدی

هر شب که تویی در فلق از نو روز است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/24ساعت 6:25 PM  توسط سعید | 
 

 

قعر جیبم مملو از خانوم و آقایان شپش

جفت و طاق قاپ می ریز ند و نرد پنج و شش

 

دردل زهدان کور جیبهایم دست را

بی نرینه می فشارم هیچ زاید زاین روش

 

هرچه زان بازار مکاره به انبان مانده بود

چسب دست دوستان روبید تا لپه ی خورش

 

زاین سبب در جیب خالی دست خالی کرده ام

می شمارم کوچه ها را سه، چهار و پنج، شش

 

ناامید از آسمان و پاک روگردانده بخت

می شمارم سالهای رفته را بی سرزنش

 

در گذار عمر هر کاری که آغازیده ام!

با همه خون جگر ناچار گشتم جورکش

 

سگدو و بیدار خوابی و تلاش و عاقبت

بوده تقدیرم شکست و مانده در جیبم شپش

 

نالم از بخت سیه کاندر حساب سنگ راه

دستها انگشت کم دارند در این واکنش

 

با صفای دوستان و در گذار روزگار

باقی ام از پیرهن نخ ماند و از پیژامه کش

 

عاقبت زاین "بخت یار"ی ماند از من این اثر

جیبی و شلواری و یک جفت قاپ و شش شپش

 

۳۰/۱۰/۸۹

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/02ساعت 12:6 PM  توسط سعید | 

 

 

الآن

 

از وقتي حاليم شده كه چي شده، الآن ديگه نمي دونم چقدر وقته كه هاج و واج نشسته م يه جا همين جوري خيره شدم به روبروم مثل بختك زده ها به هيچ چيزي هم نگاه نمي كنم. دور و برم رو كه با دهن باز و چشم باز دوسه دور عين كسي كه يكهو چشم باز كرده ديده وسط انفراديه سير پاييده م تا حاليم شده كه تو خونۀ خودمم. همه چيزمم سر جاشه. هرچي مرور مي كنم كمتر مي فهمم چي شده ...

يكهو در باز مي شه و من عين كسي كه سالها پشت در منتظربوده رفته م توي يه اتاق نيمه تاريك. اتاق يه جورايي آشناست. اما كجاست؟ يه كم نور اونقدر كه نياز نباشه كورمال كورمال راه برم توي اتاق هست. پاي تلويزيون صندوقي گوشۀ اتاق يكي خوابيده، طاقباز. دستش رو گذاشته زير سرش. بچه س انگار. مي رم كه بالاي سرش جُم مي خوره. چشماشو بازمي كنه و راست تو چشماي من نگامي كنه ولي انگار نگاش از من ردمي شه و به سقف اتاق مي رسه. بچه هه يه جورايي آشناس. خيلي. يعني انگار خيلي مي شناسمش. من هنوزگيجم و حاليم نشده كه چي شده و كجا اومدم كه تازه وقتي بچه مي گه"پس اينجوريه!" و همونجا تو جاش نيم خيز مي شه و مي بينم كه باز داره منو نگامي كنه، با اينكه ديگه پشتم ديواره نه سقف، مي فهمم كه داره منو نگامي كنه. شروع مي كنم بپرسم "اينجا كجاس؟"، "تو كي يي؟". ولي مي پرسم "خوبي؟" مي گه "آره". با اينكه مي دونستم داره منو نگاه مي كنه باز وقتي جواب س‍ؤالمو مي ده از ترس و تعجب مي پرم عقب. خيلي هم مي پرم. وقتي ماتحتم مي خوره زمين و مي فهمم كه نشسته م، پشتم ديوارو احساس مي كنم. ولي اصلاً نپريده م. انگار از چيزي هم نه ترسيده م، نه تعجب كرده م. همونجا كه بوده م نشسته م دارم به بچه نگاه مي كنم. تلويزيون صندوقي سياه و سفيد داره برنامۀ ديدنيها رو نشون مي ده. جلال مقامی جوون و سرحال عين همون سالا داره حرف مي زنه. يادش به خير! چقدر پير و شكسته شده الآن. الآن؟ مگه الآن كيه؟ فكرمي كنم كه حتي الآن بودن زمان هم چقدر اعتباريه ولي دارم به سؤالاي بچه جواب مي دم. پرسيده "اوضاع ماليت خوبه؟" و من دارم جواب مي دم "خودت چي فكر مي كني؟... هي فقط اونقدر كه دستم جلو كسي درازنشده تاحالا" مي گه "خب خوبه ديگه‌!" مي گم "تا به چي بگي خوب" چقدر همه چيز آشناس. خدايا! چرا يادم نمي آد كجاس! ديواراي نخودي رنگ، دراي چوبي كه وسطش قاباي شيشه خور درآورده ن. به بچه مي گم "مواظب خودت باش... جات امنه ولي كلاً مواظب خودت باش" چي دارم مي گم؟ مواظب چي؟ بچه ازم مي پرسه ــ بچه، يه پسر بچه س، چقدرم آشناس ــ مي پرسه "چن سالته الآن؟... كارت چيه؟ مي نويسي؟" اين آخري رو با ذوق مي پرسه. مي گم "آره ولي كم. پولشم كمه، تازه اگر بده ن" مي پرسه "يعني پول اينقدر مهمه؟" مي خوام از غصه داد بزنم بگم "به خدا نه! پول مهم نيست، آدم مهمه، آدم باش! به خاطر پول اعتقادتو، اعتبارتو، رفيقاتو نفروش! گرچه رفيقات به قروني مي فروشنت" اما مي گم "باهاس بزرگ شي. دستت بره تو جيب خودت مي فهمي پولم مثل خيلي چيزاي ديگه مهمه". مي خنده. اين خنده رم مي شناسم. مي خواد بپرسه "زن داري؟... عاشق شدي تاحالا؟" ولي حرفشو مي خوره. به دور و برش نگاه مي كنه. تلويزيونو مي بينه. مي گه "اين برنامه رو يادت مي آد؟" مي گم "آره يادش به خير! دي وي دي شو از كجا گرفتين؟" اخم مي كنه مي گه "چي دي دي؟" مي گم "آها نواره؟" مي خنده مي گه "ويديو؟ اونم خونه مامان بزرگ اينا؟ زكي" يكهو با تعجب مي پرسه "مگه مامان بزرگ اينه ويديو خريده ن؟" خندۀ شوق و شيطنت تو چشماش ياد كسي مي ندازتم اما مي گم " نه بابا! مامان بزرگتو نمي شناسي؟" تازه يادم مي آد كجام؛ خونۀ مامان بزرگ اينا! دوباره نگام دور اتاق مي چرخه. اِ... آره؛ اما چقدر فرق داره!؟ مي خوام بپرسم "عكس بابابزرگ كو؟" ولي با خنده مي پرسم "درس نمي خوني! نه؟" مي خنده و مي پرسه "هنوزم درس نمي خوني؟" تعجب مي كنم؛ هنوز!؟ پس اين بچه منو مي شناسه! مي خوام بپرسم منو از كجا مي شناسه. اصلاً كيه. ولي هيچي نمي پرسم. مي گم "درس!؟ اي بابا تموم شد رفت" ذوقي تو چشماش مي دوه كه نگو. مي خواد بپرسه "دانشگاهم رفتي؟ ليسانس داري؟" اما از ترس جواب "نه" نمي پرسه. ظاهراً لازم نيست چيزي بپرسه تا بفهمم چي رو مي خواد بدونه. مي خوام بپرسم "عكس بابابزرگ كو؟"‌ كه صداي مامان مي آد: "سعيد! سعيد!" اِ مامانم اينجاس؟! كو؟ داد مي زنم "بله! اينجام. تو هالم" يكي از درا بازمي شه. مامان بچه به بغل مي آد توي هال. بچه كيه؟ مامان چراغو روشن مي كنه. برمي گردم رو به پسربچه كه بپرسم "اين بچه كيه بغل مامان من؟" مي بينم دوباره همچين همونجوري خوابيده كه انگار نه انگار داشته بامن حرف مي زده. ولي خنده هنوز دو صورتشه . احساس مي كنم چقدر اين خنده و صورتو دوست دارم. مامان مي آد بالاي سر بچه. پس مامان اينو مي شناسه! زانو مي زنه بالاي سر بچه. تكونش مي ده "سعيد! سعيد مادر! كي خوابت برد؟ پاشو زنگ بزن بابات. پاشو!". سعيد؟ باز مامان صداش مي كنه "سعيد!" ناخودآگاه جواب مي دم "بله!" پسربچه بيدارمي شه. هاج و واج دور و برشو نگامي كنه. مي خنده مي گه "اَ... خواب ديده م" مامان مي پرسه "كي خوابت برد؟" مي گه "داشتم ديدنيها نگامي كردم يوهو خوابم برد... منصوره خوابه؟ شما خوبين؟" مامان مي گه "آره. تازه شيرشو خورده خوابيده" منصوره؟ اين منصوره س؟ اي خدا! نگاش مي كنم. انگار صدساله اينقدري نديدمش. نگاش كن! مامان مي گه "پاشو زنگ بزن بابات بياد دنبالمون" دلم يه ذره مي شه واسه خود اون وقتام. پسربچه مي ره تو اتاق اما برمي گرده سرك مي كشه دوباره نگامي كنه. دنبال من مي گرده. نمي بينتم. خنده م مي گيره. اونم مي خنده. به يه وري كه من نيستم مي گه "حيف شد. صدتا چيز مي خواستم بپرسم. زندگيت خوش مي گذره؟ خوش بگذره؟" از اينكه اين پسربچۀ بيچاره اينقدر منتظر بزرگ شدنه و نمي دونه چقدر بدبخت مي شه و داغ چندنفرو مي بينه و زير دست چندتا عوضي كارمي كنه و چه دردسراي احمقانه اي رو تحمل مي كنه و چقدر چوب و چماق مي خوره و هزارتا تلخي ديگه، بغضم مي گيره. تازه مي فهمم چرا عكس بابابزرگ رو طاقچه نيست. تازه داره خنده هاي اون سالام يادم مي آد. بي غم و غصه. آزاد. چن وقته نخنديده م! تو فكر همين چيزام كه همه چي تموم مي شه.

انگار پرتم كردن يا شايد دنيارو پرت كردن. نمي دونم! ولي يكهو ديدم... اينجام. الآنم الآنه.

 

1/9/89

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 1:56 PM  توسط سعید |