تبليغاتX
شاخ سفید

 

دیروز صبح به سرم زده بود دفترهای قدیمی رو بگردم. آشنا و ناآشنا، از یاد رفته و نرفته چیزایی پیدا کردم از جمله این کار، که کاملاْ از یادم رفته بود. یاد زمستان ۸۳ افتادم و خاطراتی که دیگر تکرار نخواهد شد.

ایام خوش آن بود که با دوست به سرشد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

واما اونی که گفتم پیداکردم:

 

 

از روی رد پای هم می گذریم.

برف که می بارد

خاطره ها را لگد می کنیم.

بالا می رویم

              بر فرش رد پاهای مکرر،

              بر لایه ای از خاطرات لگد مال.

برف که می بارد

در گوشه و کنار

نیمکت چوبی خاطرات اما

شانه خالی می کند از بار برف بی خاطره

                                    بی جای پا

"غژژژژه" می کند.

می شکند.

 

 

زمستان 83

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 0:58 AM  توسط سعید | 

 

 

 

 بین کاغذها پیدایش کرده ام و تاریخش احتمالی است.

 

 

بیدار شو آلیس!

گاه بازگشتن فرارسیده است سفر خواب را

و آنک جرس کاروان

عزم بازگشت را

وحشیانه فریاد می کند:

بی...ی ی ی ... دار شو... و و...!

راهت هنوز باقی و بایستِ رفتنت هنوز در سر است،

از جغرافیایی چنین دور

که خستنت را توانش نفرساید.

و مقصدت را از پس هزار فرسنگ نشان ننماید.

ساعتی به غفلت خفته ای در میان راه

سفر خواب را اکنون زمان بازگشتن فرارسیده است.

چون قطره که با بخار بر فراز آسمان فرامی رود

سقوط باران را بیآغاز که گاه فرودآمدن است.

خسته و پای آبله

                      ــ می دانم ــ

از سفری که هنوز

نه چشمی ش به انتظار گرم است و نه دلی ش از خیال رسیدن خرم است.

راهِ نرسیدنت هنوز چنان باقی ست.

همچنان باقی ست.

بیدار شو راهِ رفتنت بسیار است

و خارها هنوز در مقدمت سر خم می کنند.

تیغ پشتشان را به کف پای خسته بشمار.

راه از رفتگان پیش از تو خون نشان است.

هنوز لیکن سفرت را مقصدی در انتظار نیست.

بیدار شو ... بیدار شو

هان! بیدار شو آلیس!

 

 

 

زمستان8۵

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 4:19 PM  توسط سعید | 

 

 

پیشواز می روم با یاد ۲۷ خرداد ماه سال ۱۳۸۴، و دوست، که از آن روز به یادها و خاطره ها پیوسته است.

 

خبر 

 

 

بر آسمان صبح

چه گوژپشت و تكيده

                      خورشيد طلوع مي‌كند!

چه خرد پوي و ضعيف!

و در آغوش آفتابش

                 ــــ بي عنايت و سرد ــــ

گويي سحر صليب رسالتي تلخ را بر دوش

                               بي پاي برآمدن

خجلت زده دست بر دست مي‌سايد.

چه مبهوت و مغلوب

خورشيد اين بار

كلاغ هاي شوم باغ را مي‌نگرد!

آب در چشم آسمان

ابر مي‌آيد، مي‌گذرد

             نمي بارد.

پناه بر تمامي آنچه نيست!

شب هنوز قبا از گوشۀ آسمان فلق بر نگرفته ست.

ببين كه شانه هاي سحر

زير بار اين رسالت تلخ، اين بشارت شوم،

كه امروز را در چنته سنگيني مي‌كند،

                              خرد مي‌شود.

همهمه هستي

                     از چه اين بار

                     اين گونه وحشت بار به گوش مي رسد!

پناه بر هر آنكه بود!

بر آسمان

                 امروز چه بي فروغ صبح مي شود،

در این واپسين روزهاي بهار.

همۀ دست ها به دامانت،كوه!

تو با من بگو! 

خبر چيست؟

امروز را چه مي شود؟

 

 

2/7/84

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 7:58 PM  توسط سعید |