تبليغاتX
شاخ سفید

 

 

 

ميني‌بوس

 

 

 

 

ميني‌بوس بعد از چهارراه ايستاد. دو نفر پياده شدند و سه نفر سوار. نفر سوّم پيرزني بود با بقچه‌اش كه به زحمت درحالي‌كه دست روي زانو گذاشته‌بود يا‌علي‌گويان بالا‌آمد. هرچه چشم‌گرداندكسي جايش را به او نداد. نشسته‌ها محكم نشسته‌بودند و ايستاده‌ها تنگ‌هم ايستاده‌بودند. عرق از سروروي همه مي‌ريخت. صندلي جلو، زن ومردي با هم بحث‌مي‌كردند. راننده بلندبلند و بدون توجّه به آنهايي كه خواب‌بودند داشت با رفيقش حرف‌مي‌زد و از چارشاخ‌گاردون تا ديفرانسيل وگيربكس مي‌رفت و برمي‌گشت و فحش مي‌داد. پيرمردي روي يكي از صندلي‌هاي تكي چرت‌مي‌زد وگاهگداري هم آنقدر خم مي‌شد كه سرش به صندلي جلوييش مي‌خورد. جواني هم روي صندلي دونفره روي كتاب باز خوابش‌برده بود. يكي روزنامه‌مي‌خواند و براي كنار دستيش تفسيرمي‌كرد. صندلي عقبيشان هم در اين مباحثه شريك‌بودند.كلام مشتركشان بد و بيراه بود. اتوبوسي ازكنارمان گذشت. قسمت زنانه نيمه‌خالي بود ولي قسمت مردانه دست‌كمي از اين ميني‌بوس نداشت. صندلي پنج‌نفرۀ عقب را سه دختر و يك مرد مسن كه با دهان بازخوابيده‌بود اشغال‌كرده‌بودند. صداي قهقهه‌هاي گاه وبي‌گاه دخترها بالاخره پيرمرد را از خواب پراند. صداي زني از ميان ايستاده‌هاي عقب ميني‌بوس بُلند‌شدكه بي‌وقفه فحش‌مي‌داد و ناسزا مي‌گفت. سر و صداي او و جوان كناريش خواب را بر خوابيدگان حرام كرد. زن لاينقطع فحش مي‌داد و در اين‌ميان پدر و مادر و عمّۀ جوان رايادمي‌كرد. هركس يكي را مقصّر مي‌دانست و ابراز‌نظر مي‌كرد. يكي سرو وضع زن را مسبّب اتّفاق احتمالي مي‌دانست، و ديگري بي‌مبالاتي و بي‌غيرتي پسر جوان را، و صد‌البته همۀ مردان اين روزگار را. جالب تر از همه مفسّر روزنامه بود كه علت را بي‌انگيزگي نسل جوان تشخيص داده بود و سوژۀ تازه‌اي براي بحث پيداكرده‌بود. هيچ كس نمي‌پرسيد كه چه اتّفاقي افتاده.كار زن و جوان بالا گرفت. راننده ترمز شديدي كرد و جمعيّت را به‌هم‌ريخت. پياده شد. نيم‌دوري دور ميني‌بوس زد و از در مسافرها بالاآمدو شروع كرد داد و بي‌دادكردن و بد و بيراه‌گفتن. توجّه همه را اين ماجرا جلب كرده بود. زن و جوان زير ابراز نظرهاي مؤدّبانه و غير مؤدّبانۀ مردم به طرف‌در رفتند تا پياده‌شوند.

پيرزن در اثر ترمز شديد ميني‌بوس افتاده بود جلوي صندلي شاگرد و كيسه هاي داخل بقچه‌اش تركيده بود. رفيق راننده كه روي صندلي شاگرد نشسته‌بود، بدون توجّه به پيرزن داشت ماست ريخته روي پاچۀ شلوارش را با دلخوري پاك مي‌كرد. پيرزن هرچه صبركرد ومردم را بالاي سر خود نگاه كرد، كسي براي كمك  پيش‌قدم نشد. با زور و زحمت برخاست و همين‌طور كه كف ميني‌بوس نشسته‌بود دست به كمرگرفت و زير لب زمزمه‌اي كرد. بالاخره طاقتش تمام شد و گريه كرد.

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                                         بهار 79

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 11:28 PM  توسط سعید | 

 

 

 

بعدازظهر نحس

 

 

صداي خرخر راديوي تاكسي و گرماي هوا و سر و صداهاي توي خيابون و اين كاغذ بازي‌هاي لعنتي يك طرف، اين بغل دستي‌م هم گنده بود و بي‌ملاحظه. هي هم از اين چهارراه به اون چهارراه پشت چراغ قرمز توي ترافيك. حواسم رو دادم به راديو. يكي توي پنجره داد زد « ايران ... همشهري». سرم رو عقب كشيدم، خورد به سر گنده‌هۀ بي‌ملاحظه. توي عذر خواهي و اين‌ها بوديم كه گويندۀ راديو مي‌گفت :«در كشور روسيه تفريح غالب مردم مطالعه وكتاب خواني‌ست. به طوري كه كتاب دوست وهم‌نشين دائمي مردم در ساعات بي‌كاري درطول روز است... خر ... خر ... خر». بيرون، جلوي ادارۀ پست توي صف فرم موبايل دعوا شده بود ونيروي انتظامي وايساده بود. توجه‌م جلب شده‌بود كه دود اگزوز اتوبوس بغل دستي تو اون ترافيك از پنجره زد توي ماشين. اين ترافيك بي‌دليل بود. پنجره را بستم ولي گرما كلافه كننده بود. گوشم روبه راديو داده‌بودم كه گندۀ بي‌ملاحظه عرق صورت وپيشانيش را با دست پاك كرد وتكاند روي صورت و پيراهن من.« دركشور روسيه قيمت مجلّات و روزنامه‌ها بين يك تا پنج روبل است. واين در حالي‌ست كه قيمت يك قرص نان پنج روبل مي‌باشد... خر...خر...خر». از ترافيك كه درآمديم فهميديم كه يكي ازاين گداهاي خزنده كه داشته از خيابون رد مي‌شده رو ماشين زير گرفته‌بوده. اين گداها. اوناهاش: گداي نشسته، گداي ايستاده، گداي موزيسين، گداي آهني، گداي درگردش. اين بساط هاي كتاب فروشي: فال ورق، حضرت استجاب، فال قهوه، مديتيشن، كوفت و زهرمار و... «در بعضي از فروشگاه‌هاي كتاب دركشور روسيه، انواع كتب نفيس با! دوروبل در اختيارمتقاضيان قرارمي‌گيرد.» اين متن ضعيف رو ديگه كي براي اين گويندۀ بي سواد نوشته؟ با دو روبل!... متقاضيان!... يارو فرق كتاب رو با دسته كلنگ انگار نميدونسته.»كتابخانه هاي روسيه هميشه مملواز كتاب و كتاب‌خوان است.«توي اين‌همه فلاكت و بد‌بختي اين بورو ديگه نمي‌شه تحمّل كرد. اه ... از دست اين گنده‌هاي بي‌ملاحظه...

ــــ آقا من پياده مي‌شم، جلوي اون دكه نگه‌دار.

پياده شدم. حرم گرماي هوا با باد داغ زد توصورتم. پام رفت تو لجني كه از جوب بيرون‌زده‌بود. پايين پيراهنم كشيده‌شد.

ــــ آقا يه آدامس بخر ... تو روخخخخدا ...

دستم ازطرف ديگه كشيده‌شد...

ــــ آقا واكس ... واكس آقا واكس

ــــ‌ آخه صندلو كه واكس نمي‌زنن

كيفم رواز جيب عقبم بلند كرد و چنان فرار‌كرد كه انگار بانك‌زده. تيتر روزنامه‌ها رو نگاه كردم. يكيشون نوشته بود.« براي چندمين بار بازشماري آراء مجلس ششم آغاز شد».

يه موش از لاي لجن‌هاي كنار جوب دويد توي پاچۀ شلوارم...

 

 

                                                                                                                  تابستان 1379

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 0:34 AM  توسط سعید |