تبليغاتX
شاخ سفید

 

 

سفر

 

 

 

 

به خودم كه آمدم داشتم از پله‌هاي اتوبوس بالا مي رفتم. بازهم بيرون ترمينال. مثل آن سال‌ها كه به‌ندرت تا توي سالن ترمينال مي‌رفتيم. اتوبوس خيلي شلوغ نبود. دنبال صندلي گشتم كه  پنجره ا‌ش سالم باشد و بشود بازش كرد. تا آخرهاي اتوبوس رفتم. نشستم و پنجرۀ كشويي را عقب دادم. دوست داشتم خوابم مي‌برد. خيلي خسته بودم. طبق تجربه مي‌دانستم كه اتوبوس چند دوري دور ترمينال مي‌زند تا صندلي‌هاش پرشود. معمولا ًروي صندلي اتوبوس راحت مي‌خوابم ولي با همۀ خستگي انگار خواب به چشمم نمي‌آمد. زانوها را گذاشتم پشت صندلي جلويي جفت هم. لم دادم و چشم هام را بستم. نمي‌دانستم چرا هيچ چيزي همراهم نيست. خيلي فكرم را مشغول نكردم  ولي...

با ترديد چشمم را بازكردم. رديف توري بالاي سر صندلي‌ها كه جاي بارهاي دم دستي‌ست بالاي سر همه خالي بود. بيشتر از اين‌ها خوابم مي‌آمدكه بهش فكر كنم. انگار تمام عمر نخوابيده بودم. فكرهاي درهم و برهم توي سرم مي‌چرخيد. خدا خدا مي‌كردم كه مسافركناري‌ام خيلي حرّاف نباشد. بتوانم بخوابم. يادم افتاد كه روي صندلي‌ها هيچ دونفري را با هم نديده‌م. همه باهم انگار غريبه‌اند. دوباره چشمم را باز كردم. نگاهم داخل اتوبوس گشت. همه يا خواب بودند يا مثل اين دو نفر رديف كناري بهت زده، معلوم نبود به كجا نگاه مي‌كردند. قدر مسلّم آنها هم با‌هم غريبه بودند.به نظر عجيب مي‌آمد" اين دفه هيچ زن و شوهري هم با هم سفر نمي‌‌كنن!". همه تنها آمده بودند. گفتم" شايد فصل مسافرت دانشجوهاس. اوّل ترمي، آخر ترمي. اون وقت ها هم گاهي پيش مي‌‌اومد. ولي يعني هيچ دو نفري با هم حتّي دوست نيستن؟" بي حالي و سكوت مسا فرين را گذاشتم به حساب گرمي هوا... گرمي هوا؟" مگه هوا گرمه؟" خوابم مي‌آمد. فكرم رادرگير نكردم. پلك هام داشت سنگين مي‌شد. گفتم "خوبه، دارم مي‌ خوابم. تا بيدار بشم اتوبوس راه افتاده، شايد از عوارضي هم گذشته باشه." صندلي كنارم تكان خورد. باز چشم بازكردم. مرد مسنّي كنارم نشست و تا نشست سرش را گذاشت و خوابيد. گفتم"اگر اون هم تمام عمرشو نخوابيده باشه حتما ً از من خيلي خسته تره". نيشم از قياس مسخره‌اي كه كرده‌بودم باز شد ولي خنده‌ام نگرفت. يادم افتاد كه مسافرين اتوبوس اكثرا ً پير و پاتال‌اند. پير زن، پير مرد ... يكي دو تا جوان بيشتر نبود. فكر كردم" عجب، اين دانشجوهاي پير بي‌حال و خواب و بي سرو صدا يا مثل اين دو تا رديف كناري بهت زده كجا مي‌رن؟ ... همونجا كه من مي‌رم. امّا كجا؟ "ياد برو بچّه ها افتادم كه مي‌رفتم ببينمشان. بعد از سال ها. مدّت ها بود كه فرصت نكرده بوديم و نشده بود همديگر را ببينيم. به لحظه اي فكركردم كه" مي رسم و از ترمينال تاكسي مي‌گيرم تا فلكه توشيبا. مي‌رسم درخونه. در را كه باز كنن بعد اين همه سال حتّي شايد اصلا ً نشناسندم. خودم را معرفي مي‌كنم‌‌‌‌‌‌، مي‌گويم فلاني‌ام. حتما ً باور نمي‌كنن. خودم هم باورم نمي‌شه، بعد اين همه وقت."دوباره مثل آن سال‌ بود كه دست ها توي جيب، بي بند وبار و بنديل رفتيم اصفهان. نصف شب راه افتاديم. راننده فكر مي‌كرد فرار‌كرده‌ايم. اصفهان كه رسيديم صبح شده بود. دوباره دست در جيب از ترمينال كاوه تا ميدان انقلاب قدم‌زديم. كم راهي نبود. قهوه‌خانه‌اي و صبحانه‌اي، و تاكسي نشستيم تا ترمينال صفّه، به سمت شهركرد."با كي رفته بودم راستي؟! يادش بخير." حالا داشتم مي‌رفتم تا بالاخره اين وقفۀ طولاني ديدار را به سر برسانم." سوغاتي هم نگرفته‌م." چرتم پاره شد. پريدم .تا اتوبوس راه بيافتد چند دقيقه‌اي وقت داشتم. شده حتّي يك جعبه شيريني . گفتم" دست خالي كه نمي‌شه". باز گفتم" بيابون كه نمي‌رم. خوب شيريني فروشي اونجا هم هس، مي‌خرم." آرام دوباره سرم را گذاشتم روي پشتي صندلي. بغل دستي‌م انگار مرده بود. خيلي بي صدا نفس مي‌كشيد. گفتم "اينشالّا سفر آخرت." خنده‌ام گرفت. حواسم رفت به اين همه مسافر بي بار و بنه. همه خواب يا بهت زده. همه با هم غريبه و اكثرا‌‌ ً پير و پاتال. نگران شدم. رويم را به سمت پنجره گرداندم. خلوتي خيابان غريب بود."راستي چرا صداي شاگرد راننده نمي‌آد. چرا داد نمي‌زنه. مسافرها از كجا بايد بدونن اتوبوس كجا مي‌ره ." دوباره چشم‌هام گرم شده بود. داشتم مي‌خوابيدم. فكر كردم "اتوبوس چرا راه نمي‌افته. اگه دوباره بيدار بشم و اتوبوس راه نيفتاده باشه خيلي حال گيريه. كيف سفر به مسيرشه،درست؛ ولي بايد راه افتاد يا نه؟ ... با اين اتوبوس غراضه‌هاي ... اتوبوس غراضه‌هاي كجا؟ كجا دارم مي‌رم. نه باري نه كيفي نه سوغاتي. اين همه آدم پير و بي حال و خواب و بهت‌زده، بي بار و بنه  با اتوبوس بي شاگرد ... بي‌شوفر." هول ورم داشت دوباره انگار توي خواب از جايي افتاده باشم، پريدم. اتوبوس خالي بود. نه، اتوبوس پر بود؛ شهر خالي بود. اتوبوس صدا كرد. روشن شد. پا شدم. كنار دستي‌ام خوابيده بود. به شانه‌اش زدم شايد راه بدهد بروم ببينم اتوبوس كجا مي‌ رود، اشتباه سوار نشده باشم. بر و بچّه‌ها ... سوغاتي ... اتوبوس ... گرما ... پنجره ... سفر... اتوبوس تكان خورد. راه افتاد. تعادلم را از دست دادم و افتادم روي صندلي. ولي طاقباز... چرا؟ نفس عميق و بلندي كشيدم ... چرا؟ چشم‌هام چرا نمي‌بيند. ...

... بي حال بودم. دستم را كسي گرفته‌بود. چشم‌هام را با زور باز كردم، يعني سعي كردم كه باز كنم. "كي از حال رفته‌م. رسيديم يا هنوز راه نيفتاده‌يم؟... اتوبوس كو. برو بچّه‌ها چه مي‌شوند". كسي صدا زد "برگشت، برگشت". صداي بوقي ضعيف و مقطّع را مي‌شنيدم. "كي برگشته؟ ... من؟ من كي برگشته‌م ... برم گردونده‌ن؟ مي‌خواستم بچّه‌ها را ببينم... رشت... اصفهان ... شهركرد"...

... مدت هاست كه چشم‌ها را هم گذاشته‌ام. خوابم نمي‌برد ولي خسته‌ام.

                                                                                            

 

 

                                                                                                                          24/7/84

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت 1:9 PM  توسط سعید |