![]() |
![]() |
|
|
۳-۸
قنداق گيوه ي سفيد،گيوه ي خوني. قدم، قدم. پسر در سايه ي ديوار است. به سه راه نزديك مي شود. آفتاب بعد از ظهر خيابان ديگر را روشن كرده است. وانت قرمز با سرعت از كنارش مي گذرد. گيوه ي خوني شلپ شلپ مي كند. قنداق توي دستش است هنوز. گاهي دستي از قنداق بيرون مي آيد و لبهايش را لمس مي كند. وانت توي آفتاب مي ايستد. روژان از روي بار فرياد مي زند: " بدو... چه سه، چيزته كوره ... بدو " . آرام آرام راه مي رود. مات، مبهوت و خيره. صداي رگبار. وانت سوراخ سوراخ مي شود. گر مي گيرد. مي تركد... نور انفجار خانه ي كاك رحيم از پنجره تو زد. پرده تاب خورد و سوراخ شد. دايه بـــهاره را مي خواباند. خون آمد ازبازوش. عزيزي نماز مي خواند. " الله اكبر، سبحان ربي ال ... ". بابا و عمو رفته بودند ولي عمو با خبربابا آمده بود، ديروز. دايه پشتش به پنجره بود. پسر بقچه را مي بست. دنبال عكس بابا بود. روي تاقچه را نگاه كرد. دايه گفت: " چيزته روله ؟ " . گريه مي كرد. عزيزي گفت : " سبحان ربي الاعلي ... ".... نبود. پارچه ي صندوق را كنار زد. زمين لرزيد، خانه هم. خاك از ميان تير هاي سقف ريخت روي گليم. دايه مكث كرد. نگاه سقف كرد. دوباره شروع كرد بهاره را تكان دادن. توي صندوق هم نبود. توي گوشش سوت مي زد. در صندوق بي صدا بسته شد. عزيزي گفت: " اشهد ان لا اله ... ".خانه لرزيد. زمين خورد. سقف آمد پايين. دايه دولا شد. گرد و خاك و دود... هوا پر از گرد و خاك و دود است. از كنار وانت مي گذرد. سه راه را رد مي كند. از ميان خاك و دود وارد سايه ي خانه هاي اين طرف خيابان مي شود. بوي گوشت سوخته مي آ يد. شايد از دستهاي روژان... دست روژان را گرفت و آوردش بيرون از جوی. بچه ها مي خنديدند، روژان هم و او هم. دستمال چشم بند روژان خيس افتاده بود روي گردنش. باز كرد. بست به چشم رحمن." تونه گرده م... يه ي ده يقه وي س “. دوباره صداي هوار و جيغ بچه ها بلند شد. رحمن را كاك رحيم خودش گذاشته بود توي ماشين و گفته بود: ” بچي ن ديه ر نه شه ري مه نه نه شه ردا ري... بچي ن “. ماشين كه رفت زير لب گفته بود: ” يه ي نه فه ر له يه ي خا نوا ده “. بابا گفته بود: ” له هه ر خا نوا ده ئه ر يه ي نه فه ر مه نه باز شه ه ره مال كيم ". شب اول كه آمده بودند توي شهر، اول پاسگاه و شهرداري را زده بودند و رفته بودند. مردم آوار شدند سرشان. شهر را به توپ بستند تا امروز كه آمدند. كاك رحيم بدو مي آيد. كمر فشنگ از آن روز هنوز به كمرش است و برنو هنوز توي دستش. مي دود. داد مي زند.نزديك است. دستي از پنجره بيرون مي آيد. چيزي را رها مي كند. خاك و دود و اسفالت و جدول و كاك رحيم پرت مي شوند. پرت مي شود به پشت. بر مي خيزد. گوشش ديگر سوت نمي زند. ديگر صداي رگبار هم نمي آيد. پايش مي سوزد. سرش هم. دست لبهاش را مي گيرد. خيس است. راه مي افتد. از بين كاك رحيم و پايش مي گذرد. بوي خون مي آيد. بوي خون مي آمد. تير افتاده بود روي صندوق. آن سر تير روي سر عزيزي. كاهگل سقف سنگين نبود. وقتي ايستاد تا زير زانو در خاك بود. پا برداشت. دايه نشسته بود. بهاره هنوز توي بغلش بود. سقف بالاي سرش هنوز سر جا بود. غرق خاك بود. نگاهش كرد. سر تكان داد. ” تيا روله كم تيا “ . رفت، نشست كنار دايه. دست گذاشت روي پاش. دستش خيس شد. گرم شد. برداشت. دايه گفت: ” ئه له س رو له كم “ . بلند شد و ايستاد. دايه بهاره را از سينه گرفت و داد دستش. ” بچو تا خانه كه ئا وا ر نو ه. خواره كه تم بوه ر. تيا ماچت كه م “ . خم شد تا دايه ببوسدش. دايه را بوسيد. دايه سرد بود. صورتش شور بود و گلي. ” بچو سه مته مه دره سه. كاك ره حي م هه ئه وره س. تلاژكه ت خوني بوه. بچو رو له كم، عه جه له كه. ئه لان تيان هه ميه م ره مه نن بانه سه رمان... بچو قوربا نه سه رت “ ... ” خوا في ظ دايه “.حقي كرد. اشكش نيامد. راه افتاد. لبش را ليسيد. شور بود. دست لبش را فشار مي دهد. شور است. هر دو پايش شلپ شلپ مي كند. دست لبهاش را فشار مي دهد. ناله مي كند. صدايي نمي آيد. سر پيچ كه مي رسد مدرسه را مي بيند. مي خواهد داد بزند. ناله ي خودش را مي شنود. دست لبهاش را فشار مي دهد. دست شور است. كمر قنداق خيس است و گرم. داد مي زند. ناله مي شنود. دست شل مي شود. لبهاش را رها مي كند. مي ايستد. راه مي افتد. داد مي زند. ناله مي شنود. پايان |
|
نعـيمه
بهروزاز مدرسه بيرون آمد. خون دماغش را پاك كرد. دويد تا زود تر از اصغر به سر كوچه برسد. بعد منتظر ماند تا سر و كله ي اصغر پيدا شود. پيدا شد. بهروز خط كش چوبي را از كيف بيرون آورد. هنوز از ماجراي سنگر بازي آن روز كه اسلحه اش را اصغر شكسته بود، كينه اي بود. " توي مدرسه هم كه نمي شود گفت بالاي چشمش ابروست ". سر كوچه خودشان هم كه تا نوبت او بشود و اصغر را زمين بزند، يكي سر مي رسيد. اما... " لعنتي اصغر باز با علي و رضا آمد ". بهروز اين پا وآن پا كرد. خط كش را توي دست فشرد. رسيدند، رد شدند. شايد كمي بهتر شد كه او را نديدند. " باشه اصغر آقا ! امروز نوبت منه. با دايي هوشنگ كه رفتيم سينما بهت مي گم دل كي مي سوزه. باشه ... بي ناموسم خودتي ". به خانه كه رسيد دايي هوشنگ در جواب سلامش گفت: " چته بهروز؟ ، دستات مي گيره به زمين. برو پيرهنتو عوض كن تا مامانت نديده. بازم كتك خوردي؟ ". اوقات تلخ زهر مار شد. بهروز نمي دانست آنروز مادرش چرا براي سينما رفتن سنگ جلوي پا مي انداخت. مشقهايش را كه نوشته بود. ديكته را هم كه هر پنجشنبه شب دايي مي گفت تا بنويسد. مادرش اول به ديكته گير داد، بعد گفت لباست خوب نيست ، بعد هم كه آستين خوني پيراهن را ديد ديگر همه چيز داشت خراب مي شد كه دايي گفت: " چيه بنفشه جان ؟ مگه مهمات ترخيص مي كني؟ ". مادر گفت : " نه داداش به دلم بد آمده ". دايي دور خودش و بهروز را فوت كرد و رفتند. فيلم را آنشب با دقت بيشتري نگاه مي كرد و دائم قيافه ي كنفت اصغر جلوي چشمش بود. برگشتني وقتي جلوي بستني فروشي ميدان قديمي به دايي بگويد كه " دايي گرمت نيست؟ "، حتما بستني هم مي خورند كه خوردند. دايي هنوز پول بستني را نداده بود كه صداهاي انفجاربلند شد. از وقتي جنگ شروع شده بود اين بساط هر شبه ي شهر بود. عموي اصغر مي گفت : " بي ناموسا شهر رو ديگه واسه چي مي زنن؟ ". عموي اصغر از وقتي راضيه خانم را گرفته بود فحشهاش هم مثل مدل ريش و سبيلش عوض شده بود. خيلي كه عصباني مي شد مي گفت " بي ناموس ". دايي مي گفت : " تازه مؤدب شده. قبل ترا ليچار مي گفت چهار پاره ، شصت تيري " . و بعد مي گفت : " بهروز جان خيلي حرف بديه ها. تو يه وقت از اين حرفا نزني! ". بهروز هم ديگر معنيش را نپرسيده بود. دايي سمت صدا ها برگشت. اخمهايش تو هم رفت. دست بهروز را محكم تر گرفت و تا برسند به جيپ تقريبا دويدند. جيپ هميشه با استارت اول ـ دوم روشن مي شد ولي تا يك بي ناموس حواله اش نشد با شش بار استارت هم روشن نشد. بعد هم كه شد ، از توي آن ترافيك آدم و ماشين و جيغ و بوغ و آژير، وقتي که رسيد از كوچه فقط سه تا خانه مانده بود بي شيشه. صداي الله اكبر و يا حسين و جيغ و شيون، صداي آژير سفيد را كه مسجد پخش مي كرد گم كرده بود. بهروز خانه را از در حياطش شناخت. دايي مانده بود كه چه بكند. نگاهي به بهروز كرد. خط باريك زردآب كه به ويرانه ها مي رسيد از زير پاي بهروز شروع مي شد. خبر شهادت دايي هوشنگ كه آمد ، سه سال بود كه بهروز با آقا مسعود آمده بود تهران وبا زنش در مجتمع جنگ زدگان زندگي مي كردند. آقا مسعود عموي اصغر بود و يك سالي بود كه با نعيمه خانم ازدواج كرده بود. نعيمه خانم تنها بازمانده ي يك روستا بود حوالي خرمشهر. يكبار كه آقا مسعود موجي شده بود خيلي كمك كرده بود و همه را مديريت كرده بود. دستمال چپانده بود توي دهن آقا مسعود وبه كاك رحمن و خالد گفته بود دستهايش را محكم گرفته بودند تا آمپول آرام بخش را تزريق كرده بود. توي روستاي خودشان سپاه بهداشت بوده و بعد مانده بوده توي درمانگاه تا اينكه ... . حالا هم تقريبا همه كار توي اين مجتمع مي كرد. از پانسمان و مامايي و شكسته بندي تا برگزاري خواستگاريها و ... كه بالاخره خودش هم توي دام افتاد و شد زن آقا مسعود. آقا مسعود با اين وضعيتش هيچ كجا دير تر از دو سه هفته جوابش نمي كردند تا بالاخره پايين همين مجتمع چالي كند و ديوارش راسيمان گرفت و چهار تا ديوار از حلب و ايرانيت بالا آ ورد تا شد تعمير گاه اهالي مجتمع. آچار فرانسه. از سواري و وانت تعمير مي كرد تا چرخ خياطي و راديو و تلويزيون و ... . قاب عكس راضيه خانم را هم بعد از ازدواج با نعيمه خانم برده بود توي تعمير گاهش وبه جاش وان يكاد زده بود به ديوار. اصغر را هم همين نعيمه خانم پيدايش كرد. عكسش را بين عكسهاي آقا مسعود ديده-بود. آقا مسعود مدتها بود كه از گشتن نا اميد شده بود. تا دو ماه پيش كه نعيمه خانم براي تدريس به بچه هاي بهزيستي رفته بود و اصغر را بينشان ديده بود. خبر را كه به آقا مسعود داد، معطل نشدند. با وانت كاك رحمن رفتند بهزيستي. ديروز اصغر آمد. آقا مسعود دست نعيمه خانم را ول نمي كرد. هي نگاهش مي كرد و هي بغضش را قورت مي داد و مي خنديد.اصغر هم تا قبل از ديدن بهروز دست آقا مسعود را ول نمي كرد. دايي هوشنگ بهروز را سپرده بود به آقا مسعود و نعيمه خانم. شب وقتي بهروز و اصغر به اتاق بر گشتند داشتند به گذشته شان، خاطراتشان، دعواهايشان مي خنديدند. جلوي در اتاق يك لنگه پوتين بود. بهروز دويد و اصغر مات از جاي خالي يك لنگه ديگر مانده بود توي راهرو كه صداي گريه ي بهروز بلند شد. مدتی که گذشت سربازي يك پا از اتاق بيرون آمد، پوتين را به پا كرد و با دو تا عصاي طوسي و دو چشم سرخ آمد، دستي به سر اصغر كشيد و رفت. نه شبیه دایی هوشنگ بود و نه هیچ کس دیگری که او بشناسد. پايان |
|
|
وبلاگ من برای داستان هاست و لی فعلاً تنها کسی که داستان گذاشته است، خودم بوده ام ( گر چه تنها کسی هم که خوندتشون تقریباً باز خودم بودم) از این به بعد مجموعۀ "هشت" رو شروع می کنم که شاید بعضی از دوستان قبلاً بعضی از داستان ها رو دیده و یا خوانده باشند. اما حتماً همه، همه اش را نخوانده اند. مجموعۀ 8 مجموع ( فعلاً ) 8 داستان کوتاه است که به نوعی به جنگ مربوط می شود، اما بیشتر آن بخشی از جنگ که همه یا اکثر ما دیده ایم؛ نه فقط چیز هایی که بعضی! از اندک مردمانی! که شاید! در مکان هایی خاص بوده اند و صد البته شاید! راست گفته اند. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|