تبليغاتX
شاخ سفید

 

۵-۸

 

جلوي در اورژانس بالا و پايين رفتن خسته اش كرده بود. گوشه ي چادرهي از دستش رها مي شد و می گرفت به زمين. تا دوباره پايين دامن چادر را جمع كند خيس خيس شده بود. از غروب نم باران بهاري مي گرفت و قطع مي شد. هوا سه روز بود كه گرفته بود و نمي باريد. حاج آقا گفته بود: " زن سرپناه مي خواد خواهر! اينجا كه نشدجا ومكان ازصبح تا شب روفت وروب و بشور بساب بچه يتيماي مردم ". مي گفت: " بايد سايه ي مرد بالاي سر زن باشه ". " آخ نعيمه ديدي! ديدي زن بي مرد بودن يا اسم بد نومي ست يا اينكه بايد كرچ شده باشي ". حاج آقا مي گفت : " زن مطلقه با اين شرايط شما خواهر! نمي شه كه منتظر اسب سفيد سوارش باشه ". مي گفت: " اسب سفيد و سوارش را هم سنگراي شما تو خيابوناي تهران ترور كردن ". نعیمه میگفت : " شايد به رسم كليسا ها به قيمت صيغه كردنت مي خواد بهشت رو برت گردونه " . " نه نعيمه جان. غصه ي ز ير شكمـش رو مي خوره ". " زن بي شوهر خواهر! به درد بچه يتيماي مردم هم نمي خوره. متوجهي كه خواهر! "

آنروز كه نعيمه با مشت كوبيده بود رو ميزش دوباره ياد بابا كرده بود. گفته بود: " ببين حاج آقا! من اومده بودم به اين بچه هاي مردم درس بدم. همين سليمه خبرم كرد. گفت بيا از پرولتاريا تا صواب هر چي بخواي همينجاست. اما درسي که از شما گرفتم هيچ وقت يادم نمي ره. خيلي غصه ي زنونگي شو مي خوري، خودم مي شم مردش تا چشم هر چي ناپاك چشمه در بياد ". بعد گفته بود: " سليمه جان! توي

مجتمع جنگ زدگان نفري دو متر جا براي هر كس بسه. من و مسعود و اصغر، تو هم كه بياي باز تا دوازده مترمان پر بشه باز هم جا داريم ".

كاش اين پسره كُرده براي رفتنش اينقدر بي تابي نكرده بود. خواسته بود كه دل بكند و برود، كه صدايش كرده بود. يك سليمه گفته بود و پا گيرش كرده بود. بعد از ماهها سكوت همين يك كلمه را گفته بود و سه روز نشسته بود كنار سليمه و دست گذاشته بود روي پاش، سر گذاشته بود روي پاش. اصغر را كه نعيمه برده بود باز اين پسره بر گشته بود به حال اول. مـات و بهت زده مي نشست و زانو بغل مي گرفت و زق زق مي كرد.

غروب باز حاج آقا قبل از رفتن آمد توي اتاق بچه ها. دلش نيامده بود پسره را بيدار كند و از جلوي چشم حاج آقا دور شود. حاج آقا ديدش. پوز خندي زد و توي راهرو داد زد " خواهراي مددكاري! مگر نگفتم خدمه حق مددكاري ندارن؟! ". از صداي حاج آقا چرت پسره پاره شد. وحشت زده بلند شد و نشست. سليمه دیگه ننشست و تا صداي هق هقش را كسي نشنود، دويد تا اتاقش.

اتاقي بين انبار و آشپزخانه كه هر شب تنها يا اگر شيفت زهره بود، با او و بـچه اش شب را تا صبح مي خوابيد و نمي خوابيد. در را كه باز كرد بغضش تركيد. سر گذاشت روي شانه ي زهره. شانه ي زهره خيس شده بود تا سر بر داشت. زهره بچه را از سينه گرفت و داد بغلش. در اتاق باز شد. آقا منصور" يا الله ـ يا الله " گويان وارد شد. سلام كرد. شام زهره را گذاشت و رفت. زهره آرام خنديد. " اين منصور ما بودها! ديديش؟ نظرت چيه؟ ".

منصور مي لنگيد. زهره گفته بود از غنائم جنگ همين بهش رسيده. طبقه ي اول خانه ي پدري را زهره و شوهرش نشسته بودند! خودش رفته بود طبقه ي بالا. همه ي اينها را مثل پرونده ي پسره زهره گفته بود. راستي چرا!؟

در باز شد. سر پسره آمد تو. با اكراه و تعجب از جايي كه براي اولين بار ديده باشد، سر گرداند تا سليمه را ديد. آمد تو. روبروي سليمه ايستاد. دست دراز كرد تا بچه را از سليمه بگيرد. زهره سر تكان داد كه یعنی بده بغلش. پسره نوزاد را محكم گرفت توي بغل. ناله كرد. ناله كرد. صداش بلند شد. داد زد. بچه بيدار شد و زد زير گريه. صداي هوار پسره و جيغ بچه ي زهره سرسام آور شد. زهره دويد تا بچه را از پسره بگيرد. پسر داد زد. بچه را محكم تر گرفت. زهره محكم تر كشيد. پسر بچه را نمي داد. صدايش بلند تر شد. سليمه برخاست. دستهاي پسره را با زور باز كرد. زهره بچه به بغل دويد گوشه ي اتاق. پسر ساكت شد. مبهوت خيره شد به سليمه. سليمه خيره به پسر. اشكهاي سليمه دوباره جاري شد اما پسر خشك و مات، خيره به سليمه ايستاده بود. سرو صدا همه را جمع كرده بود پشت در اتاق. حاج آقا آمد تو. پسر رو به روي سليمه بود. خیره به چشمهای او. سیاهی چشمهاش بالارفت و ولو شد وسط اتاق. زهره دويد، آمد بچه را گذاشت زمين و نشست تا نبض پسره را بگيرد. " كاك رحمن قرار بود همراه نعيمه يه روز بياد باهاش صحبت كنه. شايد جلوي همزبانش زبانش باز بشه ". زهره دادزد : " حاج آقا! بايد برسونيدش بيمارستان ". حاج آقا من ومني كرد كه: " من بايد برم... نميشه فردا؟ ... ". زهره نگاهي به بچه ي خودش كرد. بچه دوباره گريه را ازسرگرفته بود. وقت حساب و كتاب نبود. اگر او پسره را مي برد حاج آقا هم راضي مي شد تا بيمارستان برساندشان. راضي شده بود. و باز توي راه حرفهاي تكراري را تكرار كرده بود تا رسيده بودند بيمارستان.

صد دفعه بيست رديف موزائيك جلوي در اورژانس را شمرده بود. خسته شد. نشست روي پله ي خيس وپاها را دراز كرد. باد سرد لرزش مطبوعي به همراه نداشت. خودش را بغل كرد. روزي كه نعيمه آمده بود، همين جوري ايستاده بودند و به هم نگاه كرده بودند. چقدر بزرگ شده بود نعيمه! چه زخم بدي روي پيشاني داشت ودستهاش چقدر زبر بود وقتي دستهاي خيس و يخ كرده اش را گرفته بود! يك كلمه هم حرف نزده بودند. افتاده بود توي بغل نعيمه. " مي بيني چند تا بچه دارم؟ ". " خسته نباشي ". ديگر خسته نبود. ديگر خسته نمي شد اگر اين حاج آقا نمي آمد.

" همراه اين پسره شما بودين؟ ". به خودش آمد. دوباره سردش شد. بلند شد. " آره، حالش چطوره ؟". سؤال بي موردي بود! سؤال اول پرستار همه ي جوابها را داده بود.

باز داشت راه مي رفت. نه كسي ترمز كرده بود تا سوارش كند، نه از كسي خواسته بود. پا توي كفش شلپ شلپ مي كرد. باران دوباره گرفته بود و همه چيز را داشت مي شست. باد سرد بود و گزنده. پسره چرا آنطور خیره او را نگاه كرده بود!؟ چرا!؟ یعنی سليمه آخرين اميدش بود. يا شايد بچه ي قنداقی زهره! جيبش را خالي كرده بودند توي يك كيسه كه الآن دست سليمه بود. چند تا سكه و شكلاتي و يك سنجاق قنداق. " نعيمه اگر بشنوه دق مي كنه. كاك رحمن فردا مي آد با كي حرف بزنه".

چاله ها كه به زير پايش مي رسيدند، سكندري مي خورد. و اين خيابان چقدر چاله دارد و چقدر آب كه تويشان جمع مي شود. ماشيني كه رد شد تمام آب چاله را پاشيد به سر تا پاش. اينقدري خيس تر نشد. ولي صورتش يخ كرد واز خودش بيرون آمد. ايستاد. به خود آمد. سينه اش يخ كرده بود. پيراهن به تنش چسبيده بود. ماشيني ايستاد. " كجا مي ري آبجي! ". در عقب باز شد. دستش كشيده شد. سرش خورد به بالاي در ماشين. صداي جيغ لاستيك و كركر خنده قاطي هم شد. " زن بايد سايه ي مرد بالاي سرش باشه، خواهر! اگر صيغه را قبول كني من مي تونم خيلي بهت كمك كنم ". دست پيراهنش را پاره كرد. جيغ اعتراض در صداي سيلي گم شد. " خواهر! توي اين وضعيت شما فكر نمي كنم كسي باهات حاضر به زندگي باشه ". ماشين ايستاد. دستهايي كه دستش را گرفتند نرم بودند. مثل همان دستهايي كه توي صورتش مي خورد موقع باز جوييها. " اول من ". " برو گمشو، همه كاراشو من كردم ". " خواهر! متوجه باشيد كه زن مطلقه با اين سوء سابقه اي كه شما داري به درد بچه يتيماي مردم هم نمي خوره. ليسانس داري كه داشته باش. خوب من هم سيكل دارم ، خواهر! ". تماس و ضربه و نوازش سه جفت دست اميد رهايي را هنوز كور نكرده بود اگر اين سيلي گاه و بي گاه صورت سرد وخيسش را گرم نمي كرد . ...

تمام تنش درد گرفته بود ديگر. قطرات باران بي هيچ واسطه اي روي پوست تنش مي ريخت.

  

 

 

پايان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/27ساعت 8:37 PM  توسط سعید | 

۴-۸

 

گرام هندلی

 

نعيمه جان سلام

نامه ات رسيده است. بدست مامان اينها كه نرسيده بود. داده بودند به عذرا خانم. تا عذرا خانم وقت كند و براي من پستش كند تهران اين مي شود كه وقتي به دست من مي رسد كه تو ديگر آنجا نيستي. بابا اينها را بالاخره اينها هم گرفتند. عاقبت مبارزه، چوب دو سر گوهي. نه آنور انقلاب چيزي از پدر و مادر فهميديم، نه اينور وقت كرديم مزه ي بچه و نوه دار بودن را بچشانيمشان. من كه با شوهرم ماندم تهران. تو هم كه رفتي خرمشهر سپاه دانش يا بهداشت؟ رفتي كه رفتي. اينها ماندند وخاطره ها و ميتينگ ها و زخمهاي شكنجه ي ساواك و چند دلخوشي ساده به چه مي دانم چند تا كتاب و روزنامه و مجله و صفحه هاي انقلابي كه روي آن گرام هندلي که آيا بخواند يا نخواند. به خدا خوب كردي رفتي. چقدر بحث مي كرديم. يادش به خير. تو زير بار ميتينگ و اين جور حرفها نمي رفتي يادته؟ " بايد در عمل با پرولتاريا بود. چه فايده همه ش حرف و حرف ". حق هم داشتي آنهم كساني كه خودشان از پشت ميزو صندليهاي ايران رفته بودند پشت ميز صندليهاي پاريس و مسكو و جاهاي ديگر و به قول تو دستشان بوي قلم و كاغذ مي دهد، آن وقت مي آيند از طبقه ي كارگر حرف مي زنند. البته دولتي كه منادي سياستش شعبان جعفری باشد، خوب مخالفش هم كسي جز اينها نيست. به قول تو مردم درد نان و آب دارند، بچه از سينه ي مادر خون مي مكد به جاي شير. چه فرقي مي كند كه كارگر رأس كار باشد يا فئودال یا کارخانه دار، بورژوا يا پرولتاريا. هرچه ما حرف زديم تو عمل كردي

بگذريم. حالا چطوري. آن وقت ها لابد نان از گندم و تنور مي خوردي و شير از گاو و خلاصه بوي گلاب از گل مي شنيدي جاي تنگ! ها؟ بچه هاي روستا چطور بودند؟ وقت مي كردند سر كلاس بيايند يا تو مي رفتي سر زمين و پي گله دنبالشان يك حرف و دو حرف كني. بالاخره توانستي ياد زنها بدهي كه بي نياز از مرد هم مي توانند زندگي كنند! چند تا عروسي ناف بريده را توانستی كه بدون خونريزي معطل كني! مي داني در دنياي ايدئولوژي حتي وقتي از پرولتاريا حرف مي زني بايد پرولتاريا را روي كاغذ معرفي كني. وگرنه پرولتارياي واقعي آنقدر دغدغه ي آب و نان و گاو دارد كه نمي نشيند ببيند كه تو حق حكومت را به چه دسته اي مي دهي. سوسياليستي يا كاپيتاليست! كمونيستي يا ماأويست! مي داني ! نسخه ي هر كشوري براي همان كشور خوب است.عرب و فارس و چيني و روس و سياه و سفيد و زرد و سرخ، ربشان با هم فرق مي كند، ربوبيتشان هم، ايسمهاشان هم. چقدر بنشينيم كه نسخه ي موفق يا ناموفق چين بيشتر به درد ما مي خورد يا پاريس يا كوبا يا نمي دانم هر جهنم دره اي. بماند كه كهنه مبارزهايي مثل بابا هنوزهم نمي پذيرفتند

مامان هم پاسوز بابا شد. يك روز زنگ زد كه "فلاني از مدرسه زنگ زده گفته كه بابات را از سر كلاس كميته آمده برده. بعدش نوبت خانه است و من. تو هم احتياطا هر چه داري بسوزان". گفتم: "آخه مامان من ديگه چرا؟" گفت: "هر كس بابات را لو داده تو را هم مي شناخته، شوهرت را هم مي دانسته كه چه كاره ست". تا خبرشان از تهران رسيد و بعد هم يك روز در خانه را زدند و يك ماه بعدش تو اوين داشتم دنبال مامان مي گشتم. پيدايش هم نكردم. آخرش هم فهميدم رفته بيرون. آنهم چه جوري! نامه ي خاله سوري آمد. هفت بار باز شده بود و خوانده شده بود و دو ماه معطل مانده بود تا من از بايكوت در بيايم و بازجوييهام تمام بشود. تازه مردانگي كرده بودند و من خيلي خوش شانس بودم كه نامه تو اين مدت از بين نرفته بود. خيلي كوتاه. " سلام عزيزم، خوبي كه. من و مامانت خوبيم. به اميد ديدار. خداحافظ ". فكر كن خاله سوري را مامان چقدر بايد ترسانده باشد كه به اين چند جمله قناعت كند. هيچ وقت يادم نمي رود بابا مي خنديد كه خاله سوري وقتي مي آيد اهواز عذرا خانم ماستها را كيسه مي كند. خوب به پست هم مي خوردند و از پس هم بر مي آمدند

خوب، الآن مدتي ست كه از زندان در آمده ام. نمي دانم كدام مجتمع مي تواني باشي. نام روستايت را مي نويسم روي پاكت، مي دهم به ستاد جنگ زدگان. اگر نامه ام را خواندي پس به دستت رسيده و بالاخره توي بهزيستي مي بينمت. اگر هم نه كه ديگر نمي دانم

قضيه ي بهزيستي براي بعد از زندان است. شوهرم را كه نمي شناختي. از بچه هاي دانشكده بود. روزي كه مرا گرفتند خانه نبود. بعديها كه آمدند، فهميدم كه دستگيري ما ربطي به مامان اينها نداشته. بچه هاي سازمان توي تصفيه هاشان يك سري از هم سنگر ها را لو داده بودند. من هم اين اواخر تازه جذب سازمان شده بودم. يكي آمد گفت رضا اعدام شده. يكي گفت تو در گيري كشته شده. يكي خبرش را از عراق آورد. من كه نمي دانم. ازدواج حزبي خانواده ي حزبي درست مي كند. شوهر حزبي هم زن حزبيش وقتي لو رفت مي شود مهره ي سوخته، طلاقش مي دهد. تازه اگر خيلي مرد باشد، كه رضا بود. و خلاصه بعد از زندان من ماندم و تهران و بي كس و كاري. خاله كه بعد از مامان ديگر مرا نمي شناخت. مامان هم كه بعد از مرگ بابا از زندان در آمده بود. بابا بيچاره اين بار ديگر يك هفته هم طا قت زندان را نيا ورده بود. مخلص كلام، من ماندم و دربدري. يكي از مسئولين زندان كه بيشتر دل به حال ما دست چندمي هاي سازمان مي سوزاند، معرفي كرد بروم، يعني بيايم اينجا توي اين مجتمع بهزيستي. هم خانه ام شده هم اداره ام. با سابقه اي كه به هم زده ام كاري جز روفت و روب بهم نمي دهند. براي ديپلم و ليسانسم يكي يك كوزه خريده ام. آدرسم پشت پاكت است. كاش بيايي. جنگ زده ها اينجا هم هستند. اقلا هفت هشت تا داريم. يكي شان كرد است. موج گرفته بودش. حرف نمي زد، هنوز هم نمي زند. بعد از مدتها بالاخره با يكي از بچه هاي اهواز رفيق شده. يكي از مربيها كه كمتر از سوء سابقه ي من مي ترسد و بيشتر با هم قاتي هستيم، مي گويد توي يك مدرسه پيدايش كرده اند. پشت يك نيمكت نشسته بوده. جنازه ي قنداق پيچ شده ي نوزادي هم جلوي روش بوده، غرق خون. خودش و هم نوزاد تركش خورده بودند. همه ي اينها را توي پرونده اش نوشته. ناي حرف زدن نداشته همين جوري فقط زق زق مي كرده. امان از اين جنگ. بچه ي بيچاره همين جوري مي نشيند گوشه ي اتاق، ناله مي كند و خودش را تكان مي دهد. انگار لالايي بخواند زانو بغل مي كند و دم مي گيرد. حرف كه نمي زند خيلي هم پاپي اش شدند، جيغ و هوار بلند كرد و شروع كرد به زدن خودش و نمي داني چه مي كرد. اين شد كه ولش كردند به هواي خودش. تا اين پسره اهوازيه آمد. كمي با اين رابطه اش بهتر است. ولي هنوزصدای حرف زدنش را كسي نشنيده

نمي دانم نعيمه چرا اين همه با تو حرف زدم. دلم به اندازه ي اين همه سالي كه عمر كرده ام پر است. يك وقتهايي نصفه شب مي نشينم مثل اين پسره خودم را بغل مي كنم، شروع مي كنم ناله كردن. از اشك پيراهنم خيس مي شود. كاش لااقل تو زنده مانده باشي و اين نامه بر نگردد. اين شايد دهمين نامه است كه مي نويسم. اين بار اگر بر گشت بخورد ديگر دنبالت نمي گردم. نمي دانم چه مي كنم اگر اينبار هم جواب كنند اين نامه را. كاش زنده مانده باشي نعيمه! كاش لااقل تو يكي زنده مانده باشي

. قربانت، سليمه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 11:31 AM  توسط سعید | 

 

 

"انگار نه انگار که یه عده آدم متشخص توی یه فرودگاه بین المللی می خوان برن تو سالن ترانزیت". یاد قدیم و صف جنس های کوپنی افتاد. خنده اش گرفت. با یک کم فشار رسید به دروازه بازرسی.

ــ آقایون لطفاً ساعت، موبایل، سکه یا هرچیز فلزی که دارین بزارین تو کیفتون بذارین تو دستگاه...

صدای مامور سبزپوش هی تکرار می شد و بعد در همهمه و غرغر مسافرها گم می شد .

بووووووووق!

ــ آقا چیز فلزی همرات داری

ــ نه

ــ دوباره بیا

بوووووووووق

با خودش فکر می کرد که همیشه توی سفرهای هوایی حتی حلقه ازدواجش رو تو کیف می گذاشت تا اینجا گیرنکنه. پس چی بود که ناله دستگاه رو درآورده بود.

یه دفعه یادش افتاد یه سکه ....

صبح زود که از خواب پاشده بود مینا هم از خواب پریده بود. بغلش کرده بود و

ــ بابا! باز داری می ری تا بیس روز دیگه ؟

ــ آره جیگر، خوب هر کسی کارش یه جوره دیگه

ــ بابایی بیا این پنجا تومنی رو بگیر پول توجیبیت اونجا بی پول نمونی ...

ــ آقا هواست کجاست به چی می خندی؟

ــ ب...ب... ببخشید

 

یک ساعتی بود که داشت با لیوان خالی نسکافه که از بوفه سالن خریده بود ورمی رفت. فکرمی کرد "یه کم دیگه تحمل کنم اونقدر پول جمع کرده م که یه آپارتمان فسقلی! نزدیک خونه پدرزنه بخرم و بعدش یه کار کم دردسرتر تو تهران پیدا کنم و برم تا بقیه عمرم تموم شه". حتی خودش هم بعضی وقت ها غصه می خورد که چرا اینقدر کم توقع زندگی می کند!

ــ مسافرین محترم پرواز... به مقصد عسلویه! ضمن پوزش از تأ خیر پیش آمده خواهشمند است جهت سوارشدن به هواپیما به خروجی 5 مراجعه فرمایید.

"درست مثل توصیف روز محشر هر جزئی از آدمها از همه جا به حرکت در میآن و یک جا جمع میشن"!

مسافرها از گوشه های سالن به سمت خروجی خیز برداشتند و یه صف نا منظم ضخیم جلو دربه وجود آوردند. مباحثه یکی از مسافرا با مأمور دم در توجه همه رو جلب کرده بود.

ــ آقا سه ساعته مارو کاشتین اینجا!... چرا اینقد تأخیر دارین!؟... بابا اونجا صد تا کا داریم .. جلسه داریم !

ــ هواپیما از بندرعباس دیر راه افتاده.

وقت پذیرایی داخل هواپیما رسید. تنها حسن پذیرایی مزخرف هواپیما این بود که وقت خوردن، گذشت زمان کسالت بار سفر رو متوجه نمی شد. تا مهماندار برسه دست کرد تو جیبش و پنجاه تومنی رو درآورد. نگاهی و لبخندی بین اون و دلتنگیهاش رفت وبرگشت ...

یک باره هواپیما تکانی خورد. میز پذیرایی از دست مهماندار رها شد و خورد به مسافری که از راهروی تنگ هواپیما می خواست خودش رو برساند به صندلیش.

رنگ مهماندار پرید. به سرعت میز را برداشت و رفت به سمت محل ویژه مهماندارها. هواپیما شروع کرده بود به لرزیدن. سایه ترس مثل بختک رو سر مسافرها افتاده بود. حتی نمی تونستن جیغ بکشن.

ــ مسافرین محترم خلبان صحبت می کنه... متاسفانه هواپیما دچار نقص کوچیکی شده. ما تلاش می کنیم در نزدیک ترین فرودگاه که فرودگاه شیرازه یه فرود اضطراری داشته باشیم . لطفاً آرامشتون رو حفظ کنید. کمربند ها رو ببندید... و... دعا کنید.

باز تکان محکمی و این بارصدای ناله و فریاد مسافرها رو درآورد. سکه از دستش افتاد. صدای قل خوردنش دور شد. ناامید از پیدا کردنش دعا کرد…

 

 

افشین.و.م

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/04ساعت 2:29 AM  توسط سعید |