تبليغاتX
شاخ سفید

 

 ۶-۸

 

 

 

 

 

خرچنگ ها بغل بغل راه می روند. شبیه هیچ چیز هم نیستند. آدم را فقط و فقط یاد خرچنگ می اندازند.

پاها در لجن سرد کرخت شده اند. اما هرباروقتی خرچنگها از گوشت های دریده شده زانو می کنند به هوش می آید و باز دوباره از هوش می رود. آخرین سطرهای نامه زهره را از حفظ می خواند ویاد دربدری خواهرمی افتد که آمده بود تهران. فرار کرده بود به امید خانه برادر. بالاخانه ای که اگر هنوز باقی ست، شاید بشود در آن زندگی کرد. همه از شهر فرار کرده بودند. " لا اقل از زهره  خیالم راحت است ".

به هوش می آید باز. خودش را می پاید. خرچنگ ها را دور می کند. گره چفیه را بالای پارگی زانو دوباره سفت می کند. اینجا که نشسته است قراربود ایستاده باشد و نگهبانی بدهد. ولی ترکش خمپاره چند دقیقه بیشتر دیرنکرده بود. سرجا نشانده بودش.

تا ساعت پست تمام بشود نیم ساعتی مانده است. آب هم بالا آمده. دور تا دورش لجن، خونی ست. " خرچنگ ها مهمانی گرفته اند. مست شده اند از بوی خون ". دیشب ترکش خمپاره عمر پاسبخش را تمام کرده بود و خرچنگ ها پا های مسعود را، وقتی که صبح برای بردنش آمده بودند و جنازه اش را پیدا کرده بودند. از دیشب پاس های شب شده بود دوتا. روزهای اول کی فکر می کرد کار به اینجاها بکشد؟ ... داستان حمله بود، تجاوز بود یا خیانت فرقی نمی کند. آنچه که اتفاق می افتد ربطی به صندلی نشین های تهران ندارد. هنوز از کوچه پس کوچه های شهرگاهگداری صدای زن و بچه می آمد که آمده بودند بیرون و اینجا موضع گرفته بودند.

باز به هوش می آید. حوصله هم اندازه دارد. با سر نیزه خرچنگ را برای چند لحظه به لجن زمین می دوزد و بعد رهایش می کند. " خون هم که ندارند لامذهب ها. ولی اقلا سر بقیه را گرم می کنند " .

صدای پا آمد. " عراقی باشد   می زنمش ". اسلحه مسلح است. قنداق روی شانه... عراقی ست " چه سلانه سلانه هم می رود ". مراقب تنها جایی که نیست همانجا ست که باید باشد. نشانه روی. " بگذار برود. وقتی برگشت از خجالتش در می آیم ". نه، شاید خوابش ببرد. گردن عراقی بالای مگسک. ده متر هم تا نوک شعله پوش فاصله ندارد. " بیچاره زن و بچه هایش ". انگشت سفت می شود ... شل می شود، رها می کند ماشه را. " بیچاره بچه های خودمان ". گوش می دهد. صدای پا های دیگری نیز می آید. اما هنوز گویا به درخت او نرسیده اند. فاصله عراقی پانزده متر شده است. ماهیچه ها از بازو تا انگشت ها یکی یکی منقبض  می شوند. انگشت سبابه آخرین آنها ست. گلوله مکث نمی کند. امان هم نمی دهد. نه گلوله او به عراقی ونه گلوله های عراقی ها به او. گلوله ها از پشت تنه نخل  می آیند و به گل فرو می روند. مسیر گلوله ها را دنبال می کند. یکی را نمی شمارد. نمی تواند که بشمارد. می گذارد به حساب ساق پایش. چند تا هم به حساب خرچنگ ها. گلوله به خرچنگ هم رحم  نمی کند. و خرچنگ ها به او، و او به خرچنگ ها، و باز او به عراقی ها و  عراقی ها به ...

" طبقه بالا خوب نیست. به درد زهره هم نمی خورد. برگردم خودم می روم بالا، زهره اینها را می فرستم پایین. هم بزرگ تر است هم حیاط دستش است... اگر برگردم ".

" اه ... این نیم ساعت کی تمام می شود ". باز به هوش آمده است. خود را می پاید. اسلحه هنوز خیس نشده. این بار سرنیزه زحمت سه تا خرچنگ را می کشد. خرچنگ ها وقتی می میرند و پشت و رو می شوند جالب ترند. شکم سفیدشان که رومی آید. طور دیگری به چشم می آیند. بی گناه تر شاید"خوب، عراقی مرده هم به نظر بی گناه می آید". ولی سرنیزه که در پشتشان فرو می رود صدای قرچ چندش آوری دارد، بعد هم " شرپ " فرو می رود در لجن.

" اینها که رفتند بر می گردند ". حالا یا سر پست او یا پاس بعد. اول هم همانجا را می زنند. پاس بعدی نوبت کیست؟ مرتضی، بهروز، کاوه؟ " یادم باشد بگویم حتما "باز به هوش می آید. این بار از لرز و قار و قور شکم. آروق بد بویی می زند. بد بو تر از لجن اطراف نیست. بوی لجن و خون و خرچنگ مرده و البته بوی باروت. " اه ... این عراقی ها محض رضای خدا هم توی این شهر خراب شده شلیک می کنند. خواب ندارند انگار... زیادند خوب... ما ولی چهل نفر بودیم. یک هفته که گذشت شدیم بیست و پنج نفر". هر شب این ور کارخانه سه نفر پست می دهند با فاصله زیاد. تا دیشب هر پست سه نفر بود، سه پاس. آه از این  خرچنگ ها. صدا نباید از نگهبان ها در آید. اولش سخت است ولی پا ها که سر می شود دیگر خیلی زحمت ندارد. " اگر این خرچنگ ها بگذارند ".

صدای پا می آید. از روبروست. آماده شلیک می شود. صداها اول بالای سرعراقی مرده می روند. دو تا خرچنگ کنار زخم پا چنگال ها را به هوای هم بلند کرده اند. زیر چشمی می پایدشان. رمقی ندارد تا زانو را تکان دهد. صبر می کند. صدای پا ها نزدیک می شود. با احتیاط زیاد. زیادی. اسلحه مسلح است. خرچنگ ها صلح می کنند. فاصله می گیرند از هم تا چنگال هایشان مزاحم هم نشود. گوشت کش   می آید و از زخم کنده می شود. تکه اول ... تکه دوم، درد به مغز استخوان می رسد. اجازه ناله کردن نیست. جرات دست از اسلحه به سرنیزه بردن هم ندارد. خرچنگ ها تکه تکه گوشتش را می برند. ولی اینها که بیایند جانش را می گیرند. صدای پا ها باز نزدیک تر آمده است. لااقل با هم حرف نمی زنند تا تکلیف روشن شود. خودی اند یا عراقی.

صدای خفیفی بالاخره می آید. " منصور !". ...

" ها! " ...

" س س..."

گوشت پایش باز می سوزد. کلافه شده است. صدای پا باز به گوشش می رسد. اما این بار صاحبان صدا هم دیده می شوند. اسلحه را زمین می گذارد و با دست و سرنیزه خرچنگ ها را دور می کند. خرچنگ ها برای دست های او هم چنگال بلند می کنند. بغل بغل راه می روند و دور می شوند. پاس عوض می شود. پاس بعدی نه مرتضی ست، نه بهروز و نه کاوه. نا آشناست. ولی پاسبخش بهروز است. پس نیرو آمده. با اشاره دست جنازه عراقی را و بعد پشت سرش را نشان می دهد. پنج انگشت یعنی بیشتر از یک نفربوده اند. روی دوش بهروز دور می شوند. صدای حرکت پاهایی در لجن از پشت سرشان می آید. دو سه متر از نخل که دور می شوند، نخل را انفجار نارنجکی می لرزاند. می خوابند روی زمین. بهروز او را رها می کند. بلند می شوند. شلیک می کنند. بهروز روی زانو و او نشسته در لجن سرد. عراقی ها هم شلیک می کنند. می افتند. ناله می کنند. " خوش به حالشان ". در لجن سرد می افتند. می گریزند ... . نگران نگهبان چشم می گرداند، بهروز هم. از نخل کناری دستی تکان می خورد. برق لوله اسلحه هم دیده می شود. نگبان ایستاده است. هنوز ایستاده است. نیروی آموزش دیده بوده که می دانسته باید محل پست را عوض کند. پس از مردم نیست، نیرو فرستاده اند راستی. خدا را شکر. " خدا را شکر... هم برای شهر، هم برای خرچنگ ها ".

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 10:35 PM  توسط سعید |