تبليغاتX
شاخ سفید

 

 

 

 

 

 

۷-۸

 

 

 

شاهد

 

 

 

از آخرین دفعه ساعت ها می گذشت. هر بار که برای خالی کردن کیسه سوند می آمدند چشم هایش را می بست که حداقل پلک ها پرده ای باشد تا شرمش را نبینند. حق هم داشت. اوائل حتی جلوی ریختن اشکش را هم نمی توانست بگیرد. آن روزها خیلی به یاد خاطرات قدیم می افتاد. خیابان باریک سر راه مدرسه، دعواها، کتک خوردن ها، زدن ها. خدمت رفتنش. دانشگاه که قبول شد هر چه نامه نوشتند برایش نیامد. هربار که می رفت اهواز زنگ می زد. مادر چقدر گریه می کرد که " بچه جان خدمتت که تمام شده؛ برگرد بیا درست رو بخوان ". نیامد که نیامد مگر می شد بچه ها را ول کرد! مگر می شد تکه تکه شدن هم سنگرها را دید و توان بازگشت داشت! مگر می شد دست به اسلحه داشت و اسلحه را زمین گذاشت! آن هم توی آن موقعیت. دستش هر بار که گوشی را می گذاشت از بغض و تردید می لرزید. ولی آخرین باری که دستش لرزیده بود روزی بود که دست برد پشت سرش تا جای سوزش ترکش را بمالد. دست با زحمت به پشت سر رسید ودیگر برنگشت. همانجا افتاد. دو تا ترکش کوچک ؛ اما یکی نخاع را خلاص کرده بود وبعدی هر چیزی را که از کارایی برای مغزمانده بود. خیلی گریه کرده بود. آن وقت ها که هنوز می توانست، چند بار خودش را از روی تخت انداخته بود تا خلاص شود. همه چیز تمام شود. اما سررسیده بودند ونشده بود. هشت ده سال توی آسایشگاه این گوشه کنار پنجره افتاده بود و فقط شاهد بود. شاهد مردم توی خیابان که روز به روز عوض می شدند. شاهد محوطه آسایشگاه که روز به روز خلوت تر می شد. شاهد خود آسایشگاه که هر چند وقت به چند وقت یکی را می بردند و یکی را می آوردند. وقتی می بردند یک غم بود ولی وقتی می آوردند غمباران. هر آدم جدید یعنی یک نفر دیگر باید جلوی چشم ها پرپر شود.

با هر صدای بوقی که از خیابان می آمد یکی دو تا از بچه ها قاطی می کردند. موجی  می شدند. بالا می پریدند. هوار می زدند. فحش می دادند. آنهایی هم که به تخت بسته بودندشان فقط تکان می خوردند.

مرد های رنگ وا رنگ و زن های براق گاهی می آمدند. دلی می سوزاندند یا زیارت عاشورایی بر پا می کردند و یا خنده شان می گرفت یا گریه شان ومی رفتند و به دفعه دوم نمی رسید. تا دوباره مجبور شوند بیایند سمتشان عوض شده بود. بار ها شب تا صبح پا به پای پرستارها لرزیده بودند.

مسیر زندگی راه بدون بازگشت است. مثل آخرین بار جاده تهران اهوازکه یک طرفه بود. با پای خودش رفته بود اما با چهار تا چرخ، قیژ قیژ، آورده بودندش گذاشته بودند روی همین تختی که الان هم بود. تا هشت ده سال شاهد باشد.

با خیرات مردم امورات می گذشت. هر چه در دوران عمودی عمرش خیرات داده بود پسش داده بودند. ازآش و حلوا گرفته تا لباس و زیرپوش و دمپایی. یکی دو بار هم بچه ها را برده بودند برای شامی یا افطاری ولی باز صدای بوقی، جیغی چیزی آمده بود و همه چیز را به هم ریخته بود. و دیگر کسی این اشتباه را نکرده بود.

باز آمدند. چشم هایش را بست. وقتی برش می گرداندند زخم های پشت سرش می سوخت و زخم های چانه اش درد می گرفت. و تاول های هر دو طرف می ترکید. نصف روز دمر، نصف روز طاقباز. نتیجه محاسباتی : تاول نزدن پوست بدن در اثر بی حرکت ماندن. نتیجه واقعی: دو طرف سر پر از تاول های ریز و درشت که آه وقتی می ترکند.

دوباره بهروز شروع کرد به تیر باران کردن همه. روزی دوسه بار همه را می کشت و راضی نمی شد. سینه خیز می آمد و می آمد و تختش را فتح می کرد. سری هم به تخت های دور و بر می زد و تا دارو ها اثر کند، خاطره ها تعریف  می کرد. باقی یا می خندیدند یا همراهیش می کردند. یا اینکه هر کدام به شیوه خود میزی، تختی، کسی را فتح می کردند.

چرا ما؟ سوالی که همیشه فرار می کرد از جوابش ، از سوالش، از خودش. جنگ؛ نتیجه محاسباتی: فتح، آزادسازی، تکلیف، دفاع یا هر چیز. نتیجه واقعی: یک آسایشگاه اینجا، یکی آنجا. دوتا در ایران، چند تا در عراق. صد تا بهشت زهرا در ایران , عراق، همه جا.

چشم از آسایشگاه می گیرد و به پنجره می دهد. باز خیابان و مردم. مردم عمودی. آن هایی که هیچ کدام از این سوال ها را از خودشان نمی کنند یا می کنند. محوطه آسایشگاه که گربه پرورش می دهد. ماسک اکسیژن هم چقدر تنگ بسته شده. دور و بر هم کسی نیست که شاید بفهمد. تنها وسیله ارتباطی هشت سال است که فقط چشم است. و تنها جایی که تکان می خورد قلب است و پلک. شاهد باشد تا بتپد. بتپد تا باز بتواند شاهد باشد .

بر ش گرداندهاند و رفته اند. باز طاقباز شده. نمی تواند خیابان را ببیند. با گوشه چشم مگر که آن هم  دیگر زود به زود خسته می شود. حسرت و افسوس که چرا آخرین بار رو به پنجره غلط نزده است. آن زمان که هنوز به زحمت می توانسته شانه ها را تکان دهد. روی تخت تا کف آسایشگاه هم نزدیکتر بود هم بی نتیجه. نتیجه محاسباتی: خلاصی. نتیجه واقعی: گردن شکسته، قطع نخاع کامل، بدن لمس. گویایی که سال ها بود تعطیل شده بود. چشم در این نزاع تنها ماند با این همه تصویر تا شاهد باشد و قلب تا بتپد. طاقت که طاق می شود ففط و فقط می توان گریه کرد.

بهروز آمده سر این تخت. نبض می گیرد. پلک ها را بالا می زند. دو انگشتی روی سینه می کوبد. و از این همه فقط تصویر دیده می شود.

حنجره که پاره شد دهان بیکار ماند و گوش در صورت بی دهان خودش را به موج انفجار سپرد. خدایا! تورا به بزرگیت، نمی شد بین اینهمه ترکش یکی، فقط یکی از کوچکترین ها وسط بخورد! وسط این پیشانی که همه می گفتند بلند است.

هنوز مفقود بود. فقط می دانستند که ایرانی ست. آن هم به خاطر ریشش و رنگ لباسش. جیب هایش را هر کس آمده بود خالی کرده بود. قرآنش را خودی برده بود و انگشترش را دشمن. پلاکش را از لای خون گلویش خودی برده بود و ساعت دستش را از میان یک بیابان جنازه بی ساعت، دشمن. چشم مانده بود و قلب و ریه ای که تا بفهمند هنوز زنده است از گاز مثل روزنامه مچاله شده بود. وقتی بالاخره فهمیده بودند که زنده است التماس کرده بود ؛ با چشم تمنا کرده بود تا از درد داشتن باقی این مغز راحتش کنند. چشم هایش را نازک کرده بود که یعنی شما را به خدا بکشیدم. ولی یا حسین گفته بودند که زنده است و نجاتش داده بودند تا شاهد باشد.

مادر حتما تا حالا یکی از این صندوق های چوبی را به نام او خاک کرده است. شده است مادر شهید. مادر او.

"بهروز! این شیر اکسیژن زا ببند. توروبه خدا.به آبروی زهرا لااقل یک دقیقه دستت را روی شلنگ اکسیژن بذار. ماسک را بردار. یه غلطی بکن نامرد!"

ای کاش صدایی در می آمد از این سوراخ روی صورت. جلوی اشک را که دیگر نمی توان گرفت. هم اشک خودش و هم اشک بهروز.اشک اورا پاک می کند و خودش اشک می ریزد. می رود. بهروز! شیر اکسیژن ... بهروز!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت 11:45 PM  توسط سعید |