![]() |
![]() |
|
|
چند روزه که دوباره کرم نوشتن به جانم افتاده. هر چی سرخودمو با کتاب و روزنامه گرم می کنم علاجش نمی شه. هیچ وقت نویسنده خوبی نمی شم. همیشه از نوشتن فرار کرده م. هم به خاطر اینکه نمی تونم چیز خوبی بنویسم و هم اینکه چیز خوبی موقع نوشتن گیر نمی آرم. فقط کاغذ سیاه می کنم. ولی چند وقت به چند وقت مثل خوره می افته به جانم و تا چند صفحه کاغذ سیاه نکنم و از خودم و نوشتنم حالم به هم نخوره دلم خنک نمی شه. چند تا صحنه همۀ بهانۀ نوشتنمه. صد بارم تا حالا نوشتمشون یا اینکه به بهانه شون کاغذ حروم کردم. ولی چه می شه کرد. سندروم روز اول مدرسه گریبان هر معلمی رو می گیره که می گیره. از اینم که هی با " یه روز نه چندان گرم اوایل پاییز بود" و " تازه از دانشسرا دراومده بودم" و اینا هم نمی خوام شروع کنم. هر خری تو هر فیلم و سریالی می خواد خاطره ای رو تعریف کنه با یه جمله اینجوری بود و اونجوری بودم شروع می کنه. من ایندفه از وسط شروع می کنم. اصلا نه روز اول سر کلاس رفتنم بود و نه من تازه فارغ التحصیل مهر مدرک خشک نشدۀ دانشسرای تربیت معلم بودم. اون سالا از بس معلما رفته بودن جنگ و یا بر نگشته بودن یا خبرشون برگشته بود، کسی خیلی منتظر ابلاغ برای مدرسه نمی موند. اما من روز اول مدرسه م از وسطای مهر شروع می شد. نه ابلاغم دیر شده بود نه آب هندونه م زیادی کرده بود نه سندروم روز اول مدرسه گرفته بودم. مدرسۀ خواهرم اینا رو تو شهرمون بمباران کرده بودن. یکی از مراسمایی که باید شرکت می کردم مراسم خواهرم بود. مامان که حالش واویلا بود. تا این آخرم دیگه درست نشد که نشد. خاله کوچیکه بیچاره نمی دونست مامانو دلداری بده یا منو آروم کنه که فقط داد می زدم، سر کارش بره، بره مراسم شاگرداشو شرکت کنه، خاله بزرگه رو جمع کنه... . باجناقا هم که لااقل سر این یه مطلب با هم فامیل شده بودن و اعلامیه فتانه و معصومه رو با هم یکی کرده بودن." شهدای مظلوم بمباران هوایی مدارس". الآنم همیشه روز اول مدرسه بعد ده دوازده سال هنوز تصویرای اون سال مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شن. یه جمله فیلم و سریالی دیگه. از وقتی بهم خبر دادن تا تو اتوبوس و بعدش خونه و نال و نفرین خاله و مامان و عزاداری همۀ شهر و ساز و دهل ارتش که تو تشییع جنازۀ بیست وچند تا نمی دونم شهدای مدرسۀ خواهرم اینا مارش عزا می زدن و پیام تسلیت و تبریک رییس آموزش و پرورش شهر و شهردار و وزیر و وکیل و کی و کی؛ اونم با انشا های غلط غلوط که من تازه معلم شده با اون شور انقلابی اون سالا فکر می کردم همه باید سواد داشته باشن، حتی وکیل و وزیر... بگیر بیااااا تا دوباره تو اتوبوس موقع برگشتن که تازه یادم اومده بود برادر خواهر مرده ، خواهر شهید شده، هم باید گریه کنه و همه فهمیدن و اینا همه بماند. سؤال همیشگی این جور وقتا که " چرا من" و " مگر من به درگاه خدا چه خبطی مرتکب شده بودم" و" لعنت به این دشمن بعثی" و اینا همه به کنار، وقتی که رفتم تو مدرسه مدیر تسلیت گفت ومعلم معارف تبریک و یکی دوتا از معلمام که زن بودن برام گریه کردن و تسلیت نامه مخصوص خود خودم که از اداره منطقه مون اومده بود تا شهادت جانسوز برادرمو تسلیت و تبریک بگه و سرایدار لال که فقط به جای هرچی که هرکی می گفت دوتا دوتا چایی به من تعارف می کردو ... اصلا اینبار همون روزو می نویسم. ناظم مدرسه الآن یادم نیست ناظمی بود، کاظمی بود، چی بود! بعد هام رفت جبهه شهیدم شد پسرشم تو همون مدرسه درس می خوند... یه مدتی هم دنبالش بودن که تو سازمان مجاهدینی بودی، تو ملیشیا بودی، چی بودی که رفع ظن شد... خلاصه دراومد که جناب آقای فلان و بهمان!" شما شاید بهتر از همۀ ما وضعیت بچه های این مدرسه رو درک می کنین". گفتم " چطور مگه". گفت " بیشتر بچه های این مدرسه از جنگ زده های پناهنده ن" نمی دونم یا گفت پناهنده های جنگ زده ن. پیش خودم حساب کردم من باید به خاطر مرگ پدر و مادرشون بهشون تسلیت بگم یا اونا به خاطر خواهرم به من!... برپا و برجاشون حالا این جنگ زده ها که به قول ایشون مثل خودمن چه جوریه... همه سیاه پوشیدن؟... کاظمی یا ناظمی یا حالا هرچی گفت " بعضی از بچه ها حتی از بهزیستی می آن که فقط چند ساعتی رو توی مدرسه بگذرونن. ممکنه پرخاشگر باشن، ممکنه درس نخونن، ممکنه اصلاً فارسی بلد نباشن". آخه بچه ای که از دهات عرب نشین جنوب یا کرد نشین غرب اومده یوهو تهران؛ اونم چون دیگه نه شهری مونده بوده، نه خانواده ای، نه کس و کاری... بدبخت سر زمین و گاو گوسفندش بوده که یوهو مظاهر تکنولوژی و تمدن از آسمون روی سرش هوار شده و مثل جوونای امروز هویت و خانواده و جمع گرایی و ایناشو گرفته و دچار فردگرایی و تنهایی انسان مدرن شده. اونم به اجبار بامب و گرومب و آوار و جنگ توپ و تانک تکنولوژی و مدرنیته و اختلافات مرزی... بگذریم. فکر کردم بچه های مدرسه ابتدایی اگر از من بپرسن که پدر و مادر من و خواهر و دختر خالۀ تو چرا مرده ن، از قرارداد الجزایر براشون بگم یا پیشینه حزب بعث و حسن البکر و اومدن صدام و تمامیت ارزی و... آخه اینا که با کردای عراق تا همین چند وقت پیش برارکم... برارکم می گفته ن و با اهالی موصل یا اخی... یا اخی می کرده ن از مرز چی می دونن. چه جوری بگم بهشون که یه نفر، یه روز، یه کاغذو پاره کرد؛ صد نفر یه روز دیگه با توپ و تانک و گلوله و خمپاره ریختن سر من و شما. مردم بد بخت توی شهرای بزرگم اگه براشون از امت واحدۀ عربی و چه می دونم سردار قادسیه و فلان و بهمان بگی سرشونم از لای کسب وکار و زن و بچه شون بلند نمی کنن بگن خرت به چند من. حالا بچه هاشون تو جبهه کشته می شن خودشون تو شهرا، خواهر و دخترخاله شون تو مدرسه ها، پدر و مادر و همه اهالی دهشون سر زمین و بالا سر گاو و گوسفندا ، اگه داشته باشه ن. حالا با این همه فکر و خیال رفته م سرکلاس. چه کلاسی! چی فکر می کردم چی دیدم. مبصر کلاس اولین آدمی بود که به محض ورود به کلاس دیدم. فقط چون هیکلش درشت بود مبصر شده بود. دست راستش قطع شده بود. اسم بد ها و خوب ها رو یکی دیگه براش می نوشت، اون فقط با دست چپ ضربدر می زد . بچه درس نخونه بود ولی چه ایرادی می شد ازش گرفت. دانش آموزی که حتی دیکته نمی تونست بنویسه. باقی بچه ها هم بماند. اون سال همه رونمره قبولی دادیم. همین که می تونستن"آب بابا" رو بنویسن و فرق جامد و مایع و گاز و بفهمن و جمع تا ده و بیست و بلد شن برای اون آدما بس بود که بتونن بشمرن از فامیلشون هشت نفر زنده مونده یا هجده نفر. تازه اونا که بزرگ می شدن باید می شمردن که در فلان عملیات لو رفته وقتی هزار نفر از همسایه هاشون، هم شهریاشون، هم وطناشونو یا آب برده، یا کوسه خورده، یاگلوله کشته، باید کسرشو حساب کنن تا ببینن چند تا تسلیت یا چند متر پارچه مشکی از قرار متری چه قدر به هر شهر این مملکت می رسه. یا بعد چند سال روی همۀ کوچه های شهرشون اسم کسایی رو می ذارن که تا دیروزش تو همون کوچه ها گل کوچیک بازی می کرده ن. تو شهرای کشوری که از شمال به مرزهای کشور شوروی و از جنوب به خلیج فارس و دریای عمان، از شرق به افغانستان و پاکستان و از غرب به عراق تجاوزگر جنایت کار بعثی نامرد مردم کش می رسه. یکی از بچه ها روی ویلچر نشسته بود تو ردیف بین نیمکت ها و مرزهای جنوبیش از سمتی به زانو واز سمت دیگر به کشاله ران محدود می شد. وقتی گفتم آب، نه... ولی وقتی گفتم" بابا" دیدم که بعضیاشون اشک تو چشماشون برق زد. به درس" ر" که رسیدیم نه از" مادر" می تونستم بگم نه از" برادر". ولی درس سخت درس" آ" مخصوص بود مثل خواب، خواستن، خواهش، خواهر. نمی دونم من زود تر کلاسو تعطیل کردم یا اونا. چند روزه که پسرم رفته کلاس اول. وقتی شبا، مثل امشب بی خوابی می زنه به سرم یه وقتایی همین جوری که کیفشو گذاشته بالا سرش خوابیده نگاش می کنم. اونم از تمامیت ارزی و جنگ و قطعنامۀ پانصد و نود و هشت و اینا فقط اسمی شنیده و بس. فکر می کنم بچه های شاگردای اولین روز معلمی من از این کلمات چی می دونن؟! |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|