تبليغاتX
شاخ سفید

ـــ شكوائيه ابتدائيه: شما را به مقدساتتان! اين كامنت موبايل رو به قول آن حضرت عليه كجاي دلم بگذارم!؟

 

ـــ واما اينكه:

 

 

 

 

ـ بغض سال هاي سال

زمستان هاي نباريده را گويي، آسمان

سنگين و سرد و سفيد

بلور بلور مي گريد.

ـ چه برفي مي بارد امسال!

ـ نيمكت خاطرات تو هم امروز شكست.

 

 

سه سال پیش پارک جمشیدیه

آخرین زمستانی که با دوست گذشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 7:23 PM  توسط سعید | 

 خودم خسته شدم از بس که آپ! نکردم.گر چه خلاف عادت معهود اما داغ داغ سرو شد.

 

 

 

 

اذان که می دهی... آی

اذان که می دهی، خروس!

بند دلم پاره می شود.

از آن که تا این روز هر بار تا صبح

چشم سفید آمدنش به در می مانم و نمی آید.

کوس بخت سیاه چشم سفید مرا

چه را؟...

چرا می زنی اینگونه بلند که بدانند همگنان

که بفهمند بي گمان

که بدانند؟!

***

 

میان آب و غبار خاك و صدای جارو،

چهل بار...

چهل بار شمردم صدای بند دلم را

شمردم "خرنج" صدای بند دلم را

شمردم بند بند دلم را

شمردم...

خزری نه

            که موسایی هم نیامد، چوبدستي حتي.

از چه می خوانی خروس؟

پس چه می خوانی؟

 

 

14/10/1386

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 11:10 PM  توسط سعید |