تبليغاتX
شاخ سفید

 

 

(برای شرارۀ آزادی که کامنت گذاشته بود و برای کامنت های مطلبش)

 

 

من عادت نسبتاً بدی دارم. کامنت های مطالبی را که برایم جالب باشد می خوانم.

اول یک چیزی بنویسم که برای خودم جالب است. الآن موسیقی سنتی گوش می کنم و فکر می کنم این کشور گل وبلبل، با این مردم گل وبلبلش که بیش از گل وبلبل نمی فهمند (نمی فهمیم)، این روزها به چه روزی افتاده با این سؤالات دنیای مدرن. می گویند: "چرم سازی به راستۀ عطاران رفت" و... الخ. 

حالا:

کامنت ها بی اندازه خوب بود. موافقت و مخالفت بماند، طرز ابرازعقیدۀ این جماعت بسیار جالب تر است. آنها که موافقند به قول شریعتی بد دفاع می کنند. عزیزی، مهربانی و سوسیالیت بودن را به عنوان صفت در کنار هم قرار داده بود و ولنتاین را تبریک گفته بود. کنار هم قرار گرفتن "رفیق" و "سوسیالیت" هم که اتفاقی کاملاً ایرانی است. شما حتماً می دانید که نوشته اید؛ اما در سالهای کیا و بیای سوسیالیزم و کمونیسم در ایران(دورۀ سوم فعالیت حزب توده) سالهای انقلاب سفید و بعد از آن، سال های اوائل انفجار نور! جوان ها "سرمایۀ" مارکس! را زیر بغل می گرفتند و دانشگاه می رفتند، در حالیکه حتی یک جلدش را هم کامل نخوانده بودند. جوانان امروز که بماند. با "کیش" جمع می شوند و با "جیش" در می روند. حکایتش را حتماً شنیده اید.

مخالفین گرامی هم که ... آی...آی. باز از همه جالب تر آقایی بود که فکر سؤالات فقهی شما هم بود. من وقتی به یک ایرانی می خندم خودم بعد از مدتی قدری آزرده خاطر می شوم. جالب تر کسانی بودند که تفاوت توهین و ... (الآن یادم نیست کلمه چه بود ولی مثلاً طنز یا نقد یا هر چی؛ قصه سر کاریکاتور است) را نمی دانند. نمی دانند دامن هنر به توهین هرگز آلوده نمی شود. اما حق هم دارند. در کشوری زندگی می کنیم که هنر به غرض پوشیده است و تمیز آنها از هم، دیگر در این تغار کشک سابی، بعد از این همه سال سخت شده.

از یادم نمی رود (توصیه می کنم شما که دلتان می سوزد پی گیرش شوید و پیدایش کنید. خالی از لطف نیست.) کیهان کاریکاتور چند روز قبل از آن گرد و خاکی که کردند سر آن پیراهن عثمان که ساختند از کاریکاتور محمد، مجموعه کاریکاتوری چاپ کرده بود با موضوع "عیسی" و "موسی" در کودکی. معجزات! این دو نفر را برای کاریکاتور دستمایه قرارداده بودند.

برگردیم سر حرف خودمان. دوستی که نوشته بود "با اینکه می دانم وجود نداری کامنتم رو حذف کنی ولی باید حرفم رو بزنم" قیاسی کرده بود شنیدنی. یا دوست دیگری که آسمان منطق را درانیده بود و زمینش را شخم زده بود: (نقل به مضمون) "دین از سیاست جداست. کاریکاتور سیاسی است. پس آنگاه و آنگاه این کاریکاتور خدشه ای به دین ما وارد نمی کند". نه آگوستین قدیسم و نه روسوی انقلاب اخلاق اما اعتراف می کنم: "دیوانه شدم". اگر اجازه بدهید کامنت های این مطلب را کپی کنم و نگه دارم.

کامنت های مسحور کنندۀ دیگری هم که همیشه هستند. "وب زیبایی دارید" و "به من هم سر بزن" و گل و صورتک و ... واقعاً برای ما فرقی نمی کند که وارد بلاگی بشویم که خالی است یا پراز بد و بیراه یا فهموش درش به کمین نشسته؟ آخر یک هنی ، هونی. آخر آدم از اینجا رد شده ناسلامتی! آخرین باری که کسی را از جایی بیرون کردم وقتی بود که در این قحط کامنتی یکی نوشته بود "دلنوشته هایت را خواندم" باور کنید کنترل خودم را از دست دادم."آخر چرا من!؟"

با شما مخالفت نکردم، اما خداحافظی می کنم! سهل نیست اما خوش باشید. سر و چشم و مونیتورتان را به درد آوردم اما خواستم به شکلی تشکری کرده باشم از دانی که برای این همه کامنت پاشیده بودید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 9:57 PM  توسط سعید | 

 

 

صحبت سالیان است.

سال ها که از پی هم

بر سنگ سخت کوه و به پهنای نرم دشت

پا به دو یا زمانی آهسته و پا ورچین

لگدمال سیل و طوفان

پای آبلۀ صحراها و غریق دریاها

ازپی دد و دیو و دژخیم

 گامی از پس گامی ردزده ام، راه رفته ام

آه ... جنگیده ام.

داستان به داستان این حماسه را

سطر به سطر این سرودۀ شاعر را

ورق به ورق این کتاب بیش از هزار بار خوانده را.

می شناسیم

تو را نیز اگر نه فرزندیست، پدری بوده است.

آوارۀ اوراق

"پهلوان کتابـ"ـم.

هر دد ودژخیم را هزار بار کشته ام و هر دیو را هزار بار به بند کشیده ام

هر بار پسری را پدری به حساب بی منت من فخر فروخته است.

لیک

دیگر

خسته ام.

26/11/86

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 7:48 PM  توسط سعید | 

 

 

 

 

دست ها در طرفین

صلیب وار،

بر بلندترین ابر آسمان دست می افشانم،

که آمده ای

                ـ حتی یک بارـ

گرچه آمدنت را ندیده ام.

و نور هر بار که می چرخم

هر بار،

از سوراخ های تنم می گذرد.

لکه لکه ها روشن می کند جای پایت را

که گذاشته ای و رفته ای.

 

22/11/1386

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 2:36 PM  توسط سعید |