![]() |
![]() |
|
|
سحرم هزار دستان به طلب زنار بستان بگزید و برد با خود زمیان خیل مستان چو دو دست من به دستی و نشان به دست دیگر بگرفت، بست چشمان و گشود مر سفر پر چو ورا سوال کردم که : "کجا همی بریم" لغتی جواب دادم که : "دیار بت پرستان" *** همه راه در تفکر، همه ترس در دلم پر نظرم به سمت مشرق و افق سفید چون در به قدم شدی به تدریج خلایق از قفامان به عدد شمار نتوان که سیه شدی بیابان به طلب میان ببسته تش و آب وخاک وطوفان به نیاز دست کرده چو قنوت صبح دستان *** چو طلوع کرد شاه ازل المنیر خورشید به بزرگیش تو گویی حدث قدیم جاوید همه کس دو دست بر خاک و کمر دوتا به تعظیم همه سر به سجده آورده به شاه ملک تکریم همه اشک در دو چشمان همه شوق در دل و جان همه از تلأ لو سرور نور چشم بستان *** که درآمدی زقرص متشعشعان خورشید یکی جوان برنا قمری به سان هم شید چه رخی، چو ماه ده چار و چه زلف، طعن یلدا چه قدم، خرامش کبک وکمر، نهان وپیدا چه تبسمی، چه شیرین زعسل سه بار احلا که صبا به جای گفتنش وزید در گلستان *** به مقابلم چو آمد بنمودمش که پیش آ همه کس دو دست خایان همه خلق در تماشا به دو دست سجده آورد و جبین به خاک سایید به سخن درآمد و عرض نمود: "شه شمایید" که فروغ ونور خورشید و جلال رب عالم ز "سعید" شد میسر به "سعید" گشت هستان 19/3/81 |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|