تبليغاتX
شاخ سفید

سال ها قبل روزها بود که کاری برای انجام دادن نداشتم. از طرفی شپش ته جیبم قاب می انداخت. دوست شعری در ثنای خودش سروده بود و به یادم انداخت که چه کسی بهتر از خودم که موضوع شعر من شود. از آن مجموعه کوچک یکی را به انتخاب آوردم چون چیزی برای ارائه دادن به عنوان پست این سری ندارم از طرفی هم این روزها بود که با دوست و دوست دیگری آخرین خاطره های زمستان را ساختیم.

 

 

سحرم هزار دستان به طلب زنار بستان

بگزید و برد با خود زمیان خیل مستان

 

چو دو دست من به دستی و نشان به دست دیگر

بگرفت، بست چشمان و گشود مر سفر پر

 

چو ورا سوال کردم که : "کجا همی بریم"

لغتی جواب دادم که : "دیار بت پرستان"

***

همه راه در تفکر، همه ترس در دلم پر

نظرم به سمت مشرق و افق سفید چون در

 

به قدم شدی به تدریج خلایق از قفامان

به عدد شمار نتوان که سیه شدی بیابان

 

به طلب میان ببسته تش و آب وخاک وطوفان

به نیاز دست کرده چو قنوت صبح دستان

***

چو طلوع کرد شاه ازل المنیر خورشید

به بزرگیش تو گویی حدث قدیم جاوید

 

همه کس دو دست بر خاک و کمر دوتا به تعظیم

همه سر به سجده آورده به شاه ملک تکریم

 

همه اشک در دو چشمان همه شوق در دل و جان

همه از تلأ لو سرور نور چشم بستان

***

که درآمدی زقرص متشعشعان خورشید

یکی جوان برنا قمری به سان هم  شید

 

چه رخی، چو ماه ده چار و چه زلف، طعن یلدا

چه قدم، خرامش کبک وکمر، نهان وپیدا

  

چه تبسمی، چه شیرین زعسل سه بار احلا

که صبا به جای گفتنش وزید در گلستان

***

به مقابلم چو آمد بنمودمش که پیش آ

همه کس دو دست خایان همه خلق در تماشا

 

به دو دست سجده آورد و جبین به خاک سایید

به سخن درآمد و عرض نمود: "شه شمایید"

 

 که فروغ ونور خورشید و جلال رب عالم

ز "سعید" شد میسر به "سعید" گشت هستان

19/3/81

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 11:33 PM  توسط سعید |