![]() |
![]() |
|
|
این کار سال ها پیش است. شهر سردشت،دوران خدمت. فردای یک شب سر پست.
باز دیشب باز دیشب دیده ام بی تاب بود. باز دیشب آسمان تا صبح بی مهتاب بود. باز دیشب کور سوی نور، باز دیشب اوج همدردی، باز دیشب همقدم با من، زار و تنها کرمکی شبتاب بود. باز دیشب خاطرم آمد که من روزگاری آسمانی داشتم. باز دیشب در میان شعرها یادم آمد چند سال پیش شعر خوبی را برای یک مبادا روز کنار یاس خوش بویی میان خاطراتم کاشتم. باز دیشب ... باز دیشب ... باز دیشب ... فکرهایم، شعر هایم من نمی دانم چرا! اما همه دیشب به دنیا آمدند. باز اکنون صبح نورارنی ست. آسمان از اول شب اول من، اول فرصت ابر و بارانی ست. این که حالا می نویسم حاصل کشت تمام طول شب درمیان فکر و شعر و غربت و تنهایی و زیبایی و یاس و ... لحضه ای از نور یک شبتاب چراغانی ست. شهریور 77
|
|
سر از صفای عروسان ناز و غمزه تهی ست هوای طیر ندارد دلم، زشرزه تهی ست
نصیب پنجۀ برنا شده ست بربط دهر چو پیر گشتم و کج خاطرم ز تازه تهی ست
زمان به یاد ندارد غریو عنقا را زمین "رخش" نکوبیده سم، ز لرزه تهی ست
به بند پنجۀ مصنوع گشته مادر دهر زکاه و خاک و آب کوله بار سازه تهی ست
گذشته موسم آورد مرد و دیو، دگر فضای خاطر مردم ز مرد گرزه تهی ست
در این خزان زده تاریخ معوج لوث زپتک و کورۀ "کاوه"، دکان تازه تهی ست
سر از میان مفاهیم، شعر بر نزند دراین ظلام تملق جهان ز غازه تهی ست
من این میان به چه کارم! چرا که از می تلخ ز "بخت یار" دکان خالی و مغازه تهی ست.
|
|
مست آمد مرغ صبح و شاد سرداد این صفیر رست از دام زمستان ساق سیمین بهار
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|