تبليغاتX
شاخ سفید

 

 

پیشواز می روم با یاد ۲۷ خرداد ماه سال ۱۳۸۴، و دوست، که از آن روز به یادها و خاطره ها پیوسته است.

 

خبر 

 

 

بر آسمان صبح

چه گوژپشت و تكيده

                      خورشيد طلوع مي‌كند!

چه خرد پوي و ضعيف!

و در آغوش آفتابش

                 ــــ بي عنايت و سرد ــــ

گويي سحر صليب رسالتي تلخ را بر دوش

                               بي پاي برآمدن

خجلت زده دست بر دست مي‌سايد.

چه مبهوت و مغلوب

خورشيد اين بار

كلاغ هاي شوم باغ را مي‌نگرد!

آب در چشم آسمان

ابر مي‌آيد، مي‌گذرد

             نمي بارد.

پناه بر تمامي آنچه نيست!

شب هنوز قبا از گوشۀ آسمان فلق بر نگرفته ست.

ببين كه شانه هاي سحر

زير بار اين رسالت تلخ، اين بشارت شوم،

كه امروز را در چنته سنگيني مي‌كند،

                              خرد مي‌شود.

همهمه هستي

                     از چه اين بار

                     اين گونه وحشت بار به گوش مي رسد!

پناه بر هر آنكه بود!

بر آسمان

                 امروز چه بي فروغ صبح مي شود،

در این واپسين روزهاي بهار.

همۀ دست ها به دامانت،كوه!

تو با من بگو! 

خبر چيست؟

امروز را چه مي شود؟

 

 

2/7/84

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 7:58 PM  توسط سعید | 

 

 

 

دیوانه!

دیوانه می شوی تو اگر حدس می زنی

در پشت واژه ها

چه پلنگی در انتظار

چه عقابی ست در کمین.

پس آنگاه

یکباره  پس زنی

زاین بیشه شاخ و برگ

از معبر کنام

آخر کلام را.

 

وبلاگ "دانه" را بخوانید تا پست جدید نگذاشته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 6:2 AM  توسط سعید | 

 

باز هم کاری قدیمی که قراربود نریشن فیلم کوتاه بشود، اما از اساس فیلم ساخته نشد که این بیچاره بداند چی باید بشود. همین  طوری ماند که الآن.

شعر! سفارشی و فرمایشی است. حالا اینکه سفارش و فرمایش خودم بوده چیزی از عمق فاجعه کم نمی کند. بزنید پنبه اش را.

 

 

دست از زمین بدار

آهسته نه قدم در این راه پر ملال

این کوه پای سفت کرده در این شهر بی قرار

در دامنش نگاه داشته گویی هزار سال

چونان صدف میان دو کفه

یک دانه درشت، دری گرانبها.

پای توچال

در دامن وسیع وبلند پیازچال

در انتهای راه خطرناک پر ملال

کلبه

مبهوت ومات، چشم نهاده به راه دور

از جانب شمال.

صد پاره می شود دل کلبه در انتظار

خیره به راه آمدن مردی از حضیض

روزی هزار بار.

***

من سالهای سال این انتظار را هر لحظه هر قدم

همراه بوده ام.

با جوش هر قلپ آب چشمه ای کاز یادگار های اوان جوانی است

آواز هم نوایی با جان کلبه را فریاد کرده ام.

***

دست از زمین بدار

آهسته نه قدم در این راه پر ملال.

 

بهار 83

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 1:27 AM  توسط سعید |