![]() |
![]() |
|
|
دیروز صبح به سرم زده بود دفترهای قدیمی رو بگردم. آشنا و ناآشنا، از یاد رفته و نرفته چیزایی پیدا کردم از جمله این کار، که کاملاْ از یادم رفته بود. یاد زمستان ۸۳ افتادم و خاطراتی که دیگر تکرار نخواهد شد. ایام خوش آن بود که با دوست به سرشد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
واما اونی که گفتم پیداکردم: از روی رد پای هم می گذریم. برف که می بارد خاطره ها را لگد می کنیم. بالا می رویم بر فرش رد پاهای مکرر، بر لایه ای از خاطرات لگد مال. برف که می بارد در گوشه و کنار نیمکت چوبی خاطرات اما شانه خالی می کند از بار برف بی خاطره بی جای پا "غژژژژه" می کند. می شکند. زمستان 83
|
|
بیدار شو آلیس! گاه بازگشتن فرارسیده است سفر خواب را و آنک جرس کاروان عزم بازگشت را وحشیانه فریاد می کند: بی...ی ی ی ... دار شو... و و...! راهت هنوز باقی و بایستِ رفتنت هنوز در سر است، از جغرافیایی چنین دور که خستنت را توانش نفرساید. و مقصدت را از پس هزار فرسنگ نشان ننماید. ساعتی به غفلت خفته ای در میان راه سفر خواب را اکنون زمان بازگشتن فرارسیده است. چون قطره که با بخار بر فراز آسمان فرامی رود سقوط باران را بیآغاز که گاه فرودآمدن است. خسته و پای آبله ــ می دانم ــ از سفری که هنوز نه چشمی ش به انتظار گرم است و نه دلی ش از خیال رسیدن خرم است. راهِ نرسیدنت هنوز چنان باقی ست. همچنان باقی ست. بیدار شو راهِ رفتنت بسیار است و خارها هنوز در مقدمت سر خم می کنند. تیغ پشتشان را به کف پای خسته بشمار. راه از رفتگان پیش از تو خون نشان است. هنوز لیکن سفرت را مقصدی در انتظار نیست. بیدار شو ... بیدار شو هان! بیدار شو آلیس! زمستان8۵ |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|