![]() |
![]() |
|
|
در ژرفنای این گندآب هزار تعفن در این مرتبۀ فرودین در دل زهر و لجن و عفونت ریشه به جان کدام خاک فرو کرده بودی دانه! تا این چنین بی پروای ــ صدایم را مگر سنگ بشنود ــ این چنین و کدام شکوفه را فریاد می کنی؟ گردۀ نرینه چه بی محابا می پراکنی بی زنبور و مگسی حتی در این آسمان خورشید ندیده؟ گیریم که این گرد نرینه را زهدان مادینه ای در کار باشد. دندانت حرف خون می زند. بگو! کدام ستون پادر ساروج سیمانی را به دندان گزیده ای مگر. فولاد زنجیر کدام اسیر را به دندان پاره کرده ای؟ بر که غریده ای که خرناسه ات نفیر جنگ می زند. پیرهن بر تن چاک چاک ندر دانه! افسوس دل آتشین مزاج! افسوس. آن آسمان را خورشیدی روزی اگر بوده بود این دشت را دیگر درختی نیست. نه کاز آفتابش سبزینه ای پروار شود. نه کاز سایه اش حتی مسافری خسته دمی را بیارمد. نه کاز التهاب حرارتش لااقل میوه ای بگندد. خاک ما را دانه! توان ریشه نیست. اگر کاجدانه های درشت را ته آن درۀ گنداب گرفته، متعفن دیده ای دریغ! بی سبب نیست. فریادی اگر تابش هنوز در تو هست بر خاک گور دشتی دگر بکش. ما سالهاست مرده ایم.
۸۷/۱۲/۱۵
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|