![]() |
![]() |
|
|
ز قبض سینه چنان تا دماغ پرالمم که تاب مشق ندارد طپانچۀ قلمم
بر آسمان تلطف هزارسال نرفت قمر به عقرب سعد از بسیط این هرمم
چگونه گوی سخن را به چوب جمله زنم که فرصتی ندهد تیغ لخت از کرمم
تمام پهنۀ میدان زبرق خون سرخ است چنین که چاک دهد تیغ شه به هر هجمم
امید یاری یاران توقعی واهی است از آن که بند اسیریست پایشان به غمم
چنان به حمله به هربار تیغ می آهیخت که سیل خون عزیزان رسید تا شکمم
به قدر گریه مجالم نمی دهد هربار وگرنه اشکرود برده بود چون بلمم
تلوث از تن جرثومگیش می بارد دراین میانۀ میدان، حریف بد حکمم
دراین سراچۀ تاریک قصه می گذرد نه از نحوست آورد این چنین دژمم
ولی در این شب ظلمت امید بهروزی ست که "بخت یار" دمد صبح خوش قدمم
3/6/88 |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|